تبليغاتX
نامه های تنهایی

نامه های تنهایی

نغمه ی آخر مضراب شور بود.

 

نغمه ی آخر

 

ضرباهنگ سنگین جنون ،

 

قدر ِ قاف ،

 

مضراب شور بود...

 

چشم در چشم جام و بال در بال رهایی

 

نغمه ی آخر را ساز می کرد؛

 

داستان دیرین گریز را،

 

آوای شیدای شهر آشوب را،

 

اما هیچ اش هوشیوار جامه دران من نبود

 

جام دید و باده را،

 

مست را ندید...

 

شیدایی  ِ رهایی را در گریزی جنون وار به تعبیر استاده بود.

 

چه بی ادعا جام  ِ جان در جامه دران جنونش فرو ریختم...

 

زهر نای آغاز واپسین اش

 

سراندازی به جان آمیخته ا م بود

 

نای آخر

 

جام آخر

 

جان آخر...

 

جام آخر دید

 

 و

 

آخرین جامه ندید...

 

 

نغمه ی آخر، دوگاه  ِ جام و جامه هاست

 

شرح سوزناک  قدر و قا ف هاست

 

نچیده بوستان ِ چیدستان ناز و نیازهاست

 

جاودانِ قصیده ی تنهایی ماست ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:28  توسط بهرنگ  | 

سال سخت نهیب ادوار بود

چونان شاهدی بی رحم

که نه نسیانش ربود

و

نه انکساری در صلب مطلق نفرینش در شکست

نه چونان راهواری کش سفر

صرف مقصد انجامی باشد

یا که چون تیغی به زخم درنشسته

سال سخت

تعبیر تکرار نخستین درد است...

 

حکایت وار که لعنت می بارد از بند بندش

نه خاطره ای فرایاد پارینه ها

نه حافظه ای اندر یاد در فکنده

که آیینه ای در مقابل

آیینه ای ناگریز

آیینه ای ناگزیر...

 

سال من سال ثانیه های سرما زده بود

سالی که نه دوازده ماه گیج و گنگ را در چرخشی عبوس تقدیر می کند

اینجا تنها یک ماه است که می تابد و می بارد

و

امتدادش مسیر قرن هاست...

ماه من

سال من

تکرار خاموش غیاب تو بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط بهرنگ  | 

 

قسمت اول

 

منطق دیالکتیک

دیالکتیک (dialectic) کلمه ای است یونانی و در اصل از واژه دیالگو(dialogos) مشتق شده است که به معنای مباحثه و مناظره است. دیالکتیک به روش خاصی از بحث و مناظره گفته می شود که اول بار سقراط حکیم در مقابلِ طرف گفتگوی خود در پیش گرفت. هدف وی از این روش، رفع اشتباه و رسیدن به حقیقت بود.

روش او به این صورت بود که در آغاز، از مقدمات ساده شروع به پرسش می نمود و از طرف خود در موافقت با آنها اقرار می گرفت . سپس به تدریج به سوالات خود ادامه می داد تا اینکه بحث را به جایی می رساند که طرف مقابلش، دو راه بیشتر نداشت:

یا اینکه مقدماتی را که قبل از این در شروع بحث پذیرفته بود، انکار کند و یا اینکه از مدعیات خود دست کشیده و به آنچه سقراط معتقد است، معترف شود.این روش گفتگو و بحث، امروزه نیزبه نام روش دیالکتیکی یا روش سقراطی معروف است.

افلاطون، کلمه دیالکتیک را به روش خاص خود اطلاق کرد که هدفش دستیابی به معرفت حقیقی بود. به عقیده او، از راه سلوک عقلی و همراه با عشق، باید نفس انسانی را به سوی درک کلیات و یا مثل که حقایق عالمند، راهنمایی کرد. او طریقه خاص خود را برای کسب این نوع معرفت، دیالکتیک نامید و تمام آثارش را نیز به طریق بحث و گفتگو و به عبارت دیگر به روش دیالکتیکی نگاشت.دانشمندان جدید از قبیل کانت نیز این کلمه را در مواردی استعمال کرده اند.

اما قبل از همه این ها، حدود پنج قرن ق.م فیلسوفی یونانی به نام هراکلیتوس، نخستین کسی بود که این لفظ را به کار برد. او معتقد بود که عالم همواره در حال تغییر و حرکت است و هیچ چیز پابرجا نیست.

هگل، دانشمند مشهور آلمانی با توسل به مفهومی که هراکلیتوس ابداع کرده بود و در ادامه نظریه وی، منطق و روش مخصوص خود را برای کشف حقایق، دیالکتیک نام گذارد.

وی، وجود تضاد و تناقص را شرط تکامل فکر و طبیعت می دانست و معتقد بود که پیوسته ضدی از ضد دیگری تولید می شود. بالاخره در مکاتب مارکسیسم و لنینیسم، واژه دیالکتیک به معنای حرکت و تحول در تمام جنبه های مادی، اجتماعی، اقتصادی، خلاقی و طبیعی به کار رفت.بدین ترتیب، فلسفه دیالکتیک در این مکاتب چیزی جز مطالعه طبیعت و جامعه ی در حال دگرگونی نیست.

مارکس و انگلس نظرات مادی خود را براساس منطق هگل تشریح و تبیین کردند و از همین جا بود که ماتریالیسم دیالکتیک به وجود آمد. در حقیقت، ماتریالیسم دیالکتیک، ترکیبی است از فلسفه مادی قرن هجدهم و منطق هگل که مارکس و انگلس این دو را به یکدیگر مرتبط ساختند.

درکتاب فرهنگ علوم اجتماعی اولیور استلی برس تعریفی عام و کلی از دیالکتیک به عنوان یکی از ادوات فلسفه بدست می دهد : «  دیالکتیک عبارت است از نظریه ای در باره ی سرشت منطق که ضمنا" نظریه ی ساختها و تکامل جهان نیز هست . این نظریه را ایده آلیستها بعد از کانت ابداع کرده اند ( به نظر می رسد برخلاف این گفته  تاریخ تفکر دیالکتیکی به قرنها پیش و فلاسفه ی یونان باستان می رسد .) یعنی با فیشته آغاز گردید و در فلسفه ی هگل به اوج خود رسید . مارکس این مفهوم را از هگل گرفت و درزمینه های تقریبا" متفاوتی به کار برد . کانت دو جنبه ی مختلف را در منطق از یکدیگر تفکیک کرده بود : (1) آنا لیتیک ، یا منطق فهم که هرگاه در باره ی داده های احساس به کار برده شود ، مایه ی شناخت جهان طبیعی و نمودی می شود و (2) دیالکتیک یا منطق استدلال که مستقل از تجربه عمل می کند و به خطا مدعی است که شناختی در باره ی نظم آنسو رونده /بودها ( نومن ها یا چیزهای بخودی خود ) به دست می دهد . هگل کارهای دیالکتیکی خرد را نه مرتبط با حوزه ی آن سو رونده بلکه بیشتر مربوط به کل واقعیت تا به اجزای منتزع و ناقص شده ی آن تفسیر می کرد و به همین سبب آن را به دست دهنده ی شناختی حقیقی تر و ژرف تر از فهم دیالکتیکی می انگاشت ، که نه برای فلسفه بلکه برای علوم طبیعی و امور عملی زندگی روزمره کافی می شمرد . وانگهی او که واقعیت را همچون ماهیت جان یا روان تصور می کرد ، نوع فعالیتها و نحوه ی تکامل آن را ذاتا" عقلی یا منطقی می پنداشت . منطق استاندارد یا تحلیلی در این نظریه خشک و انتزاعی و تقریبا" مربوط به همبستگی های ثابت و تقابلهای انحصاری است . منطق دیالکتیکی تناقضها را تصادمات ثمربخش اندیشه هایی می انگارد که ممکن است از طریق ترکیب ( سنتز ) حقیقتی برتر از آنها بدست آید . مارکس به تنظیم این نظریه پرداخت کـه تفکر دیالکتیکی برای رسیدن به شناخت درست ضروری است و روند تاریخ را سیر تکامل دیالکتیکی می انگاشت که در آن انسان از طریق در هم شکستن نظامهای اجتماعی پر تضاد پیش می رود . »  همانگونه که بنظر می رسد در این تعریف بیشتر بر دیالکتیک تک اسلوبی قطبی تکیه شده و بیشتر به دیالکتیک در معنای مکتبی و نه تحلیلی خرده گرفته شده است .  

در کتاب جامعه شناسی نظری نیز می خوانیم :  «  .  .  . دیالکتیک یعنی تنشی در یک نظام ، فرایندی که بوسیله ی آن تغییراتی براساس همان نقش و تضادهای حاصله رخ می دهد . و در تعریفی دیگر « دیالکتیک یعنی علم قوانین بسیار عمومی که بر گسترش و تکامل طبیعت ، جامعه و فکر حاکم است و به نظر هگل ؛ دیالکتیک زندگی و روح گسترش علمی است . » به عبارتی دیگر دیالکتیک  یعنی واقعیتِ در حرکت . همانطور که گورویچ متذکر می گردد دیالکتیک حرکت و تغییر در یک کلّ یا تمامیت است .  به این معنی تمام جهان هستی و بمراتب جهان اجتماعی ، یا جامعه ، یک دیالکتیک است . به این نحو تمام جامعه شناسان نیز زمانی که حرکت، تغییر ، گذار ، تحول و هرگونه پویایی اجتماعی را بخواهند بفهمند و یا تبیین کنند ، ناگزیر در شناختِ این واقعیت دیالکتیکی درگیرند ، چه نام این واقعیت را واقعیت دیالکتیکی بگذارند چه به یک هندسه ی دوتایی یا سه تایی باور پیدا کنند . پس ...   تغییر ، تحول و تکامل جوامع ، یا گذار تفکیک یافتگی جوامع ، یعنی تغییر و تحول منظم واقعیتهای دوگانه و بیشتر . »
اسلوبهای دیالکتیک :
همانگونه که در کلیات مربوط به دیالکتیک ذکر گردید دیالکتیک را می توان حرکت یک کل در اثر ، تحت تاثیر یا همراه تقابل عناصر یا اجزای آن کل تعریف کرد . در واقع این تقابل میان مقولات است که در شکل تغایر
Diffrentiation  تخالف Opposition  ، تضاد Conflict  ، تناقض Contradiction   و یا تقارن Symmetry
   ظاهر شده و حرکت را چه در بعد مکانی ، زمانی یا مفهومی ایجاد می کند . تقابل عناصر و حرکت ناشی از آن می تواند در یکی از اشکال و اسلوبهای دیالکتیکی ظهور کند . اسلوب خاصی که حرکت دیالکتیکی در قالب آن انجام می گیرد وابسته به عوامل بسیاری است که عمده ترین آن سنخیت مقولات ، نوع تقابل ، بستر حرکت دیالکتیکی و فشردگی محیطی بستر و خواص کشسانی یا پاسخ به تحریکات عناصر و بستر از زمره ی این عوامل تعیین کننده هستند . 
نکته ی قابل ذکر در باره ی دیالکتیک و استفاده از آن در تبیین ها و نظریه پردازیهای عالمان دیالکتیک مآب همچنانکه ژرژ گورویچ نیز می گوید «  استفاده و در نظر گرفتن یک اسلوب دیالکتیکی در جایگاه حرکت دیالکتیکی از سوی بسیاری از  عالمان علوم انسانی و طبیعی است » دیالکتیک از سوی بسیاری از دیالکتیسین های علوم انسانی تنها در قالب اسلوب قطبی و از سوی دانشمندان علوم طبیعی غالبا" در اسلوب اکمال متقابل خلاصه می شود و توجه کمی به سایر اسلوبها شده است .ژرژ گورویچ می گوید « قلمرو امر واقع در علوم طبیعی به هیچ وجه دیالکتیکی نیست . ورود روش دیالکتیکی نیز در این علوم با گرایش واژگونه ای هم عنان شده است ، این گرایش در صدد است روشهای دیالکتیکی را یکسره به اسلوب تعاملی اکمال متقابل تحویل کند . این گرایش را در آثار نیلز بوهر و لوئی بروگلی و هایزنبرگ و فون نیومن و گونست به روشنی بازمی بینیم . در اینجا خطای آشکار آن است که شتاب زده به این نتیجه برسیم : وقتی اسلوب اکمال متقابل در علوم طبیعی تنها اسلوب قابل اعمال است  ، همین راه و رسم در مورد علوم انسانی نیز صادق است . این کار فرق اساسی علوم انسانی و علوم طبیعی و ثنویت آنها را به بوته ی فراموشی می افکند . این فرق بر پایه ی عدم تحویل قلمروهای این دو دسته از علوم به یکدیگر استوار است ، بدین معنی که علوم مذکور هریک دارای قلمروی است که نفوذ در آن را وجهه ی همت ساخته است . در علوم اجتماعی این قلمرو ، واقعیت انسانی و اجتماعی است . نفس این واقعیت هم آغوش یک حرکت دیالکتیکی است ، در علوم طبیعی این قلمرو ، واقعیت طبیعی است که در آغوش حرکت دیالکتیکی جای ندارد . باری نتیجه ی این تباعد اصولی آن است که مطالعه ی علوم و واقعیت انسانی و اجتماعی کاربرد مجموعه ی اسلوبهای تعاملی دیالکتیک موجود را الزام می کند . حال آنکه مطالعه ی واقعیت طبیعی تنها برخی از این اسلوبها را پذیراست و در عین حال نیز به گونه ای محدود و مضیق ازین اسلوب بهره بر می گیرد.البته اینکه گورویچ براساس اعتقاد به جدایی موضوع علوم انسانی و طبیعی و تفاوت مکانی کامل حوزه های دو نوع علم فوقارزش و کارکرد  دیالکتیک را در هر حوزه متفاوت ارزیابی می کند قابل تامل و بحث است .
تنوع اسلوبهای دیالکتیکی ایجاب می کند که در فرهنگ لغات مصطلح در توصیف دیالکتیک تغییراتی ایجاد کرده از واژه های نوی استفاده کنیم تز و آنتی تز و سنتز هریک به عنوان عناصر دیالکتیک چنین تعریف میشوند : در یک رابطه ی تقابلی آنچه نخست ظاهر می شود و میل به ماندن و ثبات دارد تز نامیده می شود . آنتی تز آن چیزی است که در مقابل تز ظهور می یابد آنچه درتقابل با تزو پس از تز ظاهر شده برخلاف تز میل به تغییر دارد در واقع در مسیر ظهور مفاهیم ابتدا یک مفهوم یا مقوله ظاهر می گردد یا در واقع برای ذهن انسان هست می شود و مطرح می گردد بلافاصله بدنبال آن ،مفهوم مقابل آن یا مقوله ای در یک رابطه ی تقابلی با تز ظاهر می شود. ظهور آنتی تز یا مقوله ی دوم رابطه ای تقابلی را هست کرده است یا به واقغیت تبدیل کرده است که این رابطه ی تقابلی نوعی حرکت ( بالاتر از حرکت در بعد زمان که بدلیل گرانش زمانی برای تمامی واقعیتها وجود دارد ) ایجاد می کند که سبب تغییر در موقعیت زمانی - مکانی یا مفهومی هر دو مقوله ی اول و دوم یعنی تز و آنتی تز ( یا هر آنچه در تقابل با تز است و همچنانکه گفته شد ، الزاما" هم این رابطه تضادی یا تناقضی یا تعارضی نیست بنابراین آتز یا دیس تزیا غیر تز  واژه های صحیحتری به نظر می رسند ) شده ،حاصل این تغییرات یا موقعیت مکانی - زمانی و ماهیت یا سنخیت جدیدِجمع دو عنصر متقابل را سنتز می نامند . سنتز می تواند یک واقعیت جدید و کاملا" متفاوت از عناصر اولیه باشد ، جمع ترکیبی عناصر اولیه باشد یا مجموعه ای باشد که به تناوب از صفر تا صد در صد به یکی از عناصر نزدیک و از دیگری فاصله داشته باشد .با توجه به توضیحات فوق  استفاده از واژه ی آنتی تز منحصر می شود به اسلوب قطبی یعنی هنگامی که تقابل از نوع تضاد و تعارض است به جای آن برای توصیف عنصری که در تقابل با تز قرار می گیرد استفاده از واژه ی
Athesisیا Disthesis به نظر صحیح تر می رسد . disthesis   خود می تواند در هریک از اسلوبهای دیالکتیکی نام خاصی به خود بگیرد که معنای آن نشانگر نوع تقابل با تز باشد مثلا" در اسلوب تقابل مناظر که نوعی تقارن میان آتز و تز دیده می شود و در واقع دو حد از یک سنخ موضوعی مورد نظر قرار می گیرد ، می توان به آن Symmetrothesisاطلاق کرد به معنای قرینه ی تز یا در اسلوب اکمال متقابل Complimentary thesis به معنای تکمیل کننده ی تز یا مکمل تز در اسلوب تضمن متقابل هم فراخوانی یا هم آوردی Implicithesis  یا Synchrothesis  به معنای « همراه تز» در حرکت یا « هم آورد مانای تز» که ضمن حفظ خود در شکل اولیه در یک مجموعه با تز همراه است و همواره در تقابل هم آوردی همزمان . از سوی دیگر تاکنون کمتر به بستر حرکت دیالکتیکی یعنی محیطی که دیالکتیک در آن واقع می شود و خصوصیات آن  توجه شده که لازم است به آن نیز توجه شود فشردگی زمینه ی بستر یا جنس و سنخ آن خاصیت کشسانی یا میل به حفظ شکل اولیه  پایداری و توان جذب عناصر یا میل ترکیبی یا اختلاط با عناصر و . . . از زمره ی مواردی است که باید در نظر گرفته شود .حتی در اسلوب قطبی مثلا" در نظریه ی مارکسیستی تضاد و تعارض میان نیروهای تولید و روابط تولیدی و سنتز حاصله به بستر دیالکتیک یعنی محیطی که دیالکتیک در آن واقع می شود ،وابستگی نشان می دهد این بستر می تواند در سرعت تغییرات و جهت دهی تعارض نقش داشته باشد( در نظریه ی مارکسیستی در یک تعبیر گفته می شود هرچیز در بطن خود حاوی تضاد است بنابراین نیروهای  تولید به عنوان آنتی تز از درون نظام تولیدی با روابط تولید به عنوان تز دچار تضاد و تعارض شده به سنتز نظام تولیدی جدیدی ختم می گردد . آنچه در سوگیری این مسیر قابل اهمیت و تامل است بستر و نظام تولیدی است که این تضاد و تعارض در آن شکل می گیرد و بی شک در سنتز نهایی موثر است )  . باید توجه داشت که می توان گاهی دو یا چند اسلوب را همراه باهم مشاهده کرد که در واقع مجموعه پس از  یک اسلوب به سوی اسلوب دیگر گرایش یافته و مسیر دیالکتیک راه جدیدی در پیش گیرد .در چنین وضعیتی است که   دیالکتیک پیچیدگی می یابد . مجموعه ی هم فراخوانی که بستر را می سازد و پایه ی حرکت یا زمینه ساز آن می شود وابزار و وسایل و محیط را پذیرای اسلوب قطبی می کند و  تضاد میان تز و آنتی تز که حرکت را می سازد و سنتز جدیدی حاصل می شود . 
ژرژ گورویچ با این توضیح که « شماره ی اسلوبهای دیالکتیک حصری نیست و همواره ممکن است اسلوبهای دیالکتیکی تازه ای کشف شوند » اسلوبهای دیالکتیک را در پنج دسته به شرح زیر تقسیم می کند :


1) اکمال متقابل دیالکتیکی یا دیالکتیک تکمیلی
Complimentary Dialectic
  1-1) دیالکتیک تکمیلی تناوبهای کاذب یا اکمال متقابل تناوبهایی که به صورت امر متناوب تظاهر نمی کنند .
2-1) اکمال متقابل جبرانی  یا  رهیابی در جهات ناهمسو و معکوس
3-1) اکمال متقابل عناصر گاه همسو و گاه ناهمسو یا اکمال متقابل عناصری که گاه در یک جهت و گاه در جهات ناهمسو در حرکتند  
2) دیالکتیک تضمن متبادل ، هم فراخوانی یا همآوردی
Mutual Implication 
3) ابهام دیالکتیکی یا دیالکتیک ابهامی
Dialectical Ambiguohty 
4) دیالکتیک قطبی یا
Polarized Dialectic
5) دیالکتیک تقابل مناظر
Reciprocity of perspectives  .

اکمال متقابل دیالکتیکی  یا دیالکتیک تکمیلی  Complimentary Dialectic  :

هنگامی که دوعنصر شرکت کننده در دیالکتیک نوعی تقابل مکمل داشته باشند به عبارت  دیگر هریک کامل کننده ی دیگری باشد اسلوب حرکت دیالکتیکی اکمال متقابل خواهد بود . واضح است که قاعدتا" بدلیل آنکه دیالکتیک بیان کننده ی حرکت می باشد باید از جمع دیالکتیکی دو عنصر متقابل مکمل به یک سنتز برسیم این سنتز می تواند مقوله ای به لحاظ سنخیت جدای از عناصر شرکت کننده در دیالکتیک باشد و یا از جنس آنان و به شکل مقوله ای مجموعه ای شامل هردو عنصر، اما با ارزش کمی فراتر از جمع ساده ی آن دو . از سوی دیگر اگر عوامل شرکت کننده در دیالکتیک از نوع بردار باشند یعنی دارای جهت حاصل ِتقابل دیالکتیکی ِاکمال ِآنان می تواند  دارای جهت باشد - همسو یا ناهمسو با حرکت عوامل - و در هر حال حرکت آن فراتر از جمع برداری میان عوامل می باشد .در این قسمت به ذکرتوصیفهای گورویچ از این اسلوب و انواع آن پرداخته سپس نکاتی را در مورد آن ذکر خواهیم کرد. گورویچ می نویسد : «  با بکار بردن این اسلوب تعاملی از روی طرد متقابل حدها و عناصر متضاد پرده برمیگیریم . حدود و عناصر مذکور ، زیر فروغ دیالکتیک چون همزادان و توامان جلوه می کنند و بسان رویه و آستری به نظر می رسد که هریک در رابطه ی تابعی با دیگری است و در نتیجه براساس همین نفس الامر وارد یک مجموعه می گردند . البته این مجموعه خود می تواند به انواع گوناگون رخ بنماید . در واقع مجموعه های مذکور هم می توانند مفهومی و هم واقعی بوده دارای پیوستگی و همسازی زیاد یا کم باشند .  .  .  پس از نیلز بوهر و لوئی بروگلی و ژ. ل دتوش که دیالکتیک اکمال متقابل را بالنسبه به امواج و ذره اعمال کردند ، هایزنبرگ و فون نیومن همین دیالکتیک را در خصوص مناسبات موجود میان موقعیت و سرعت الکترونها اعمال نمودند . درین مقام وجهه ی همت دیالکتیک اکمال متقابل فقط اثبات نسبیت و عدم کفایت مفاهیم متضادیست که برای بیان یک مجموعه ی مفهومی بکار میرود ، مجموعه های یاد شده تنها از این راه قابل تحدید و تعریفند .صور نوعی جامعه های صغیر یعنی جلوه های کشش طبعی اجنماعی و صور نوعی گروه بندیها و صور نوعی طبقات اجتماعی و صور نوعی جامعه های کل در درجه ی اول هم آغوش یک دیالکتیک اکمال متقابلند . در ظاهر هریک از این چهار صورت با بقیه در تعارض است اما در واقع هیچ یک از آنها بدون دیگری معنایی ندارد . زیرا اینان را نمی توان نه مجزای از هم  در نظر گرفت و نه دسته ای را ته دسته ی دیگر تحویل کرد . درواقع نمی توان به شناخت صور نوعی جامعه های کل وطبقات اجتماعی پرداخت اما شناخت صور نوعی  گروهها وجلوه های  کشش طبعی اجتماعی را مد نظر قرار نداد .
مجموعه های مفهومی جامعه شناسی بیش از مجموعه های مفهومی علوم علوم طبیعی پیوسته و همسازند . زیرا در جامعه شناسی کار آنها مطالعه ی مجموعه هایی واقعی است و این مجموعه ها خود را در حرکت دیالکتیکی ایجاد می کنند ، نتیجه آنکه ، دیالکتیک اکمال متقابل در جامعه شناسی تنها مرحله ای مقدماتی است و یا نخستین مرحله ی دیالکتیکی ساختن است . اما چون صور نوعی اجتماعی در زمینه های گوناگون و تنها در رابطه ی تابعی با یکدیگر ساخته توانند شد ، در نتیجه فروغ « تضمین متقابل » را لازم دارند . همچنین این صور می توانند آنچنان متقارن گردند که استقرار آنها در تقابل مناظر بایسته باشد . ولی این مطلب به هیچ وجه نافی آن نیست که این صور نتوانند به میدان تناقض وارد شوند و بدینسان فروغ دیالکتیک قطبی شدن را ایجاب کنند .   »
گورویچ سپس سه نوع دیالکتیک اکمال متقابل را چنین معرفی می کند :
 1-1) دیالکتیک تکمیلی تناوبهای کاذب یا اکمال متقابل تناوبهایی که به صورت امر متناوب تظاهر نمی کنند :
فیزیکدان
ها این نوع اکمال متقابل را در مطالعات خود به کار برده اند . غرض اکمالهای متقابلی است که متقابلا" حجاب یکدیگرند و رواق منظر هریک پنهانگر رواق منظر آن دیگریست .
رابطه ی میان موج وذره ، موقعیت و سرعت ، بی نهایت کوچک و بی نهایت بزرگ در خصوص امور متناوبی از این نوع گروهی به خطا تصور کرده اند که این امور نمی توانند با هم تلاقی کنند و در نتیجه تن به مبارزه می سپارند . پایه و مایه ی این تصور خطا از اینجا ست که از ادغام امور متناوب مذکور در یک مجموعه ی واحد ابا می کنند ، حال آنکه در این مجموعه این امور از تناوبی بودن دست برمی دارند و یکدیگر را کامل می کنند . 
دیالکتیک اکمال متقابل میان تفهم و تبیین - برای « تبیین » باید نفس الامرهای جزءی را در مجموعه ی کم و بیش به هم پیوسته و هم سازی مدغم کرد که نفس الامرهای مذکور جلوه های آن می باشند ، اما برای این کار باید مجموعه و خصاءص به هم پیوستگی و همسازی اش را « فهم کرد » . پس نمی توان تبیین کرد بی آنکه فهم  کرد و فهم کرد بی آنکه به یک تبیین رسید ( این البته در تایید روش تبیین تفهمی ماکس وبر و رد نظر یاسپرس در جدایی کامل و الزامی تفهم و تبیین قابل بحث و استناد است .) . این دو حد همچون لحظات فرآیندی واحد به نظر می آیند . مجموعه های اجتماعی ممتلی از معانی انسانی اند و به عنوان کلیت ها و تمامیت ها یی از کوششها به کرسی می نشینند و توسط همین کوششهاست که مجموعه های مذکور خویشتن را ایجاد می کنند . هنگامی که ما با چنین مجموعه های اجتماعی سروکار داریم اکمال متقابل دیالکتیکی بین تفهم و تبیین بدل به دیالکتیک تضمن متبادل می شود .

2-1) اکمال متقابل جبرانی  یا  رهیابی در جهات ناهمسو و معکوس :
3-1) اکمال متقابل عناصر گاه همسو و گاه ناهمسو یا اکمال متقابل عناصری که گاه در یک جهت و گاه در جهات ناهمسو در حرکتند .

 دو اسلوب اساسي منطق ديالکتيک

۱- اسلوب تحليلي و چهار گام آن

۲- اسلوب تکويني و سه اصل آن

مرحله اول تفکر ديالکتيکي (مرحله نظری يا تئوريک) دارای دو هدف اساسي است و با به کار بردن دو اسلوب تفکر منطقي ديالکتيکي مي توان به آن دست يافت.

هدف اول ،تعيين ساختار و آگاهي بر ساختمان سيستم مورد پژوهش است. در اين جا است که بايد سيستم هر موضوع مورد تحقيق را تعيين کرد، واقعيت را تجزيه و تحليل کرد، فاکت ها را طبقه بندی کرد، روابط موجود را کشف کرد و همه آن ها را در يک سيستم کامل ترکيب نمود. اين هدف را اسلوب تحليلي (که آن را آناليتيک يا استاتيک هم نام نهاده اند) برآورده مي سازد.

هدف دوم عبارت است از شناخت سير تکامل سيستم مورد نظر و پي بردن به روند تاريخي و راه پيموده شده، يعني در اينجا بايد سيستم را همانند پروسه ای در تغيير و جرياني در روند تکاملي در نظر گرفت و مراحل رشد و قانونمندی های هر مرحله را تعيين کرد.

اين هدف را اسلوب تکويني (که آن را ژنتيک يا ديناميک هم نام نهاده اند) برآورده مي سازد.

اين دو هدف کاملا به يکديگر پيوسته و اين دو اسلوب به يک ديگر وابسته و مکمل يکديگرند.

مرحله دوم تفکر ديالکتيکي (تجربي يا آمپيريک) مي آموزد که بايد به واقعيت آن چنان که هست توجه شود. تجربه و مشاهده مستقيم و فاکت ها اساس تفکر قرار گيرد. بدون اين اساس که تئوری معرفت ما از اصول فلسفي ماترياليسم ديالکتيک سرچشمه مي گيرد تفکر صحيح ممکن نيست. منطق ما منطق مضمن است و نمي تواند تطابق احکام و مفاهيم را با واقعيت در نظر نگيرد، نمي تواند چگونگي انعکاس اشياء و پديده ها را ناديده انگارد.

ولي تنها انبوهي از فاکت ها و کوهي از اطلاعات پراکنده، مشکل گشا و راهنمای تفکر صحيح نخواهد بود. اين گردآوری فاکت ها و مشاهده مستقيم هر قدر هم سريع انجام گيرد کافي نيست تا منطق ما نافذ و تفکر ما روشن و راه گشا باشد. تمام فاکت ها و اطلاعات گرد آوری شده را به تعبيری فقط مي توان ماده خام تفکر منطقي دانست و اين در مرحله نظری يا تئوريک است که بايد توسل به دو اسلوب تحليلي و تکويني، به درک روابط فاکتور ها و ساختمان و شکل پديده مورد مطالعه و به درک مراحل تکامل آن موفق شد. تنها در پايان اين راه است که مي توان شناخت را همه جانبه و عميق دانست.

 (۱)

اسلوب تحليلي (آناليتيک) شامل دو عمل اساسي تجزيه و ترکيب است. اين اسلوب مي طلبد که نخست عمل تجزيه کل به جزء صورت گيرد. اطلاعات بغرنج و مطالب پيچيده به اجزاء ساده آن تقسيم شود، فاکت ها مورد تحليل قرار گيرد، آناليز صورت گرفته سپس ترکيب يا سنتز انجام گيرد. به سخن ديگر شرط شناسايي همه جانبه شيئي مورد مطالعه نخست تجزيه همه جانبه و کامل آن است. يعني بايد کل به اجزاء خود تقسيم شود، جزء ها رده بندی شود و سلسله مراتب و مقام هر رده تعيين شود. تجزيه به اجزاء متشکله امکان مي دهد که بخش های مربوطه و ساختار شيئي يا پديده شناخته شود و همچنين ماهوی از غير ماهوی، ضروري از اتفاقي تميز داده شود. پس از آن است که مي توان وارد مرحله ترکيب شد. پس مدارج اسلوب تحليلي عبارت است از:

- گام اول رفتن از بغرنج به ساده است. هدف آن عبارت است از يافتن تار و پود هر سيستم يا مسئله مورد تحقيق.

- گام دوم طبقه بندی اجزاء همگون و مشابه است. هدف آن عبارت است از يافتن راهي در انبوه فاکت ها و رده بندی واحدها و اجزاء حاصله بر طبق مشابهت ها و همگوني ها.

- گام سوم کشف روابط موجود در درون واحدها و در درون گروه واحدهاست. هدف عبارت است از آن که علت اين مشابهت ها و همگوني ها درک شود و معلوم گردد چه روابطي بين اجزاء هر گروه و بين اين يا آن گروه از فاکت ها و واحدها وجود دارد. طي اين گام ما به ماهيت ها نزديک مي شويم. به روابط علت و معلولي نظر مي افکنيم، آن چه را که ماهوی و اساسي است آن چه را که علت است کشف مي کنيم.

- گام چهارم عبارت است از جهت و جنبه ديگر اسلوب تحليلي يا آناليتيک، با اين گام به علم مهم ترکيب يا سنتر مي پردازيم. با درک علل و روابط موجود، مجددا به طور منطقي اجزاء را به صورت سيستم در مي آوريم و اين عمل منطقي را يعني عملي که مغز ما در سطح تفکر منطقي انجام مي دهد ترکيب مي ناميم. اول از تجزيه شروع کرديم و از بغرنج به ساده رفتيم حال ترکيب مي کنيم و دوباره از ساده به بغرنج باز مي گرديم. منتها حال اجزاء تشخيص داده شده، طبقه بندی انجام گرفته، روابط کشف شده، ماهيت ها و علل تميز داده شده است، حال ديگر اجزاء و واحدها را درک کرده ايم، در ميان انبوهي از فاکت ها سرگردان نيستيم، به همگوني ها و روابط دروني واحدها پي برده ايم. اين بار، جزء را در زمينه کل مي بينيم، کوه فاکت ها ديگر ما را سر درگم نمي کند، تصور ما از مسئله مورد شناخت روشن است، ما ديگر به کنه و عمق مسئله رسيده ايم و در سطح نمانده ايم.

سنتز کامل کننده آناليز و در وحدت جدايي ناپذير با آن است. بر خلاف ايده آليسم، ماترياليسم ديالکتيک اسلوب آناليز و سنتز را در رابطه با جهان عيني با پراتيک بشری در نظر مي گيرد و به کار مي بندد. بر خلاف متافيزيک، ماترياليسم ديالکتيک، هيچ يک از دو جنبه اين اسلوب را مطلق نمي کند و يکي را در مقابل ديگری قرار نمي دهد.

چنين است راهي که اسلوب تحليلي منطق ديالکتيک جلوی پای شناخت ما مي گذارد. از اين راه ما مصون از خطا مي توانيم به ماهيت سيستم مورد تحقيق به سرشت مسئله مورد بررسي دست يابيم.

مرکز فيزيولوژيک فعاليت آناليز و سنتز، پوسته نيمکره های بزرگ مغز است و اين فعاليت تنها در شرايط پراتيک اجتماعي بروز مي کند.

 

از طريق اسلوب تحليلي ما با ساختار (استروکتور) و ترکيب مسئله مورد نظر و نظم دروني آن آشنا مي شويم، منتهي اين شناختي است به صورت ساکن و به اصطلاح استاتيت، اين شناخت درست است ولي کامل نيست زيرا که پديده يا سيستم مورد شناخت، در حال حرکت و تغيير و تکامل دائمي است. شناخت ژرف تر شيئي يا پديده بدان معنا خواهد بود که تنها به شناخت يک مرحله و يک شکل از جريان تاريخي آن بسنده نکنيم و در پي درک کامل تر و منطق نافذتر به جلو رويم و بکوشيم که پديده يا سيستم مورد نظر را در تکامل خود در جريان تکوين و رشد خود در تاريخچه ای که دارد بشناسيم. و اين يعني شناخت پديده و سيستم آن چنان که هست. اين يعني برخورد همه جانبه ماترياليستي و ديالکتيکي با شناخت و اسلوب شناخت. ما به اين هدف از طريق اسلوب تکويني (يا ژنتيک) مي رسيم.

اسلوب تکويني در منطق ديالکتيک مي طلبد که هر سيستم را همانند يک روند، در جريان تکاملي آن، در سير تاريخي آن مطالعه کنيم. منطق ديالکتيک مي آموزد که ما بايد با هر شيئي و يا هر پديده در حرکت و تغييرش در تکوين و تکاملش آشنا شويم.

 پايه اين اسلوب منطق ديالکتيک سه اصل است:

- ا صل اول آن که بايد مبدأ و پيدايش سيستم مورد تحقيق تعيين گردد و مراحل رشد آن پيدا و معين شود و نحوه رشد اين که رشد چگونه صورت گيرد تحقيق شود، يعني در درجه اول بررسي شود و تعيين گردد که کدام عناصر نو و رو به رشد هستند و کدام عناصر کهنه و رو به زوال. در اين جاست که بايد گره های موجود در راه تکامل پيموده شده را پيدا و تعيين کرد که کدام جهش های کيفي صورت گرفته و پي برد که نحوه تغييرات چگونه است و عناصر نو که آبستن تکامل آينده اند کدامين هستند و نقطه های گرهي کجاست. با توسل به اين اصل از اسلوب تکويني منطق ديالکتيک است که مي توانيم عمل دوره بندی يا پريوديزاسيون را انجام دهيم و تعيين کنيم که در تکامل سيستم مورد نظر چه خط سير عمومي رشد و چه مراحل و دوره هايي وجود داشته است.

- اصل دوم عبارت است از يافتن قانونمندی ها در هر مرحله رشد و تعيين انگيزه ها و علل اين رشد. ما فقط وقتي مي توانيم عميقا به درک يک سيستم دست يابيم که بتوانيم به قوانين رشد در هر مرحله پي بريم و بدانيم انگيزه اين رشد و علل تکامل چه بوده است. کدام تضادها - اصلي و فرعي - در هر مرحله وجود داشته و عمل کرده اند.

- اصل سوم اسلوب تکويني عبارت است از برقراری ارتباط منطقي و تاريخي، بيرون آوردن مقولات منطقي از داخل روند تاريخي. از اين طريق است که تفکر بشری مي تواند به کمک مفاهيم و مقولات خود، منعکس کننده واقعيت و تاريخ رشد و تکامل هر روندی گردد.

منطق ديالکتيک مسلح به اين دو اسلوب تحليلي و تکويني، واقعيات عيني و مستقل از ذهن ما را مطالعه مي کند نه تجريدات ذهني را، و بنابر اين معاني را جعل نمي کند و سازنده خود سر احکام نيست. چنين تفکری تعميمات پر مضموني را که از مطالعه فاکت ها حاصل شده بررسي مي کند، نه مفاهيم و مقولات ابدی و لايتغر را. چنين تفکری با تکيه بر واقعيات و عمل، تنها به توصيف ساده فاکت ها نمي پردازد بلکه درک آن ها را با منطق و قدرت تجريد به هم پيوند مي دهد.

 مختصات عام منطق ديالکتيک و قوانين اساسي آن

1- مختصات عام منطق ديالکتيک

2- رابطه منطق ديالکتيک و منطق صوري

3- قوانين عمومي ديالکتيک و منطق ديالکتيک

4- دو مرحله منطق ديالکتيک

منطق ديالکتيک مرحله جديدی از تکامل دوره منطقي تفکر و سنتز برتری است از مجموعه قياس و استقراء، پيوند تجربه و تعميم، پراتيک و تئوري است. اگر چه هسته ها و انديشه هايي در زمينه منطق ديالکتيک از زمان باستان و هم چنين سپس در فلسفه کانت و هگل ظاهر گشت ولي تدوين علمي آن مربوط است به پيدايش فلسفه ماترياليسم ديالکتيک.

 پس از آشنايي با جای منطق ديالکتيک در تکامل عمومي منطق، اينک مختصات عام و قوانين و مراحل آن را بررسي کنيم.

 (1

دوره منطقي يا لوژيک تفکر بشری، در حقيقت با گذار به مرحله ديالکتيک يک جهش عظيم انجام مي دهد که عبارت است از گذار از منطق فرم و صورت به منطق مضمون. نه موضوع مرحله سيلوژيستيک (منطق ارسطويي) و نه موضوع مرحله متدلوژيک (منطق بيکن و دکارت) هيچ کدام، مضمون مفاهيم و تطابق مفاهيم و احکام با واقعيت نبود. از نظر نحوه تفکر عقلايي نيز در هر يک از آن دو مرحله، يک جنبه از چگونگي سير و شيوه منطقي تفکر بشري مطلق شده بود: در مرحله قياس، نتيجه گيری از احکام کلي و سير از کل به جزء ، در مرحله استقراء بر عکس سير از جزء به کل و نتيجه گيري از تجربه مشخص. با وجود آن که هر يک از آن ها پله هاي بلند پايه اي در راه عروج خرد انساني و ژرف شدن شناخت بشر به شمار مي روند، ولي در شرايط تاريخي معين تکامل جامعه بشري محدوديت هاي آن ها آشکار شد.

مرحله جديد تکاملي، هم زمان با پيدايش تئوری عمومي ماترياليسم ديالکتيک، زمينه پيدايش منطق ديالکتيک را - به صورت علمي - و به عنوان دوران جديدي از تکامل دوره لوژيک تفکر بشري آماده ساخت. در اين دوران ديگر منطق تنها به شکل سير تفکر و توجه به صحت صوري استدلالات و استقراء محدود نمي شود ، بلکه به بطن ، به کنه مي رود، به مضمون مي پردازد، به تطابق احکام و مفاهيم با واقعيت نظر دارد .

منطق ديالکتيک تئوري مربوط به علم منطق است و جزئي است از ماترياليسم ديالکتيک، موضوع آن عبارت است از سرشت شناختي و ظرفيت معرفتي (گنوسئولوژيک) اشکال منطقي، تداخل و تأثير متقابل ديالکتيک آن ها .

 يعني مطالعه اين موضوع که مثلا مفهوم يا حکم يا استنتاج چه قدرت شناخت دارند ، تا چه حد واقعيت را منعکس مي کنند ، چگونه بر هم تأثير مي کنند و شيوه هاي مختلف تفکر منطقي نظير تجزيه و ترکيب ويا بررسي تاريخي و منطقي چه نيروي شناخت و نفوذ در مضمون و تطابق با واقعيت را داراهستند و اين شيوه ها چه رابطه متقابلي با هم دارند .

منطق ديالکتيک اولا: مناسبات موجود بين نظرگاه هاي مختلف منطقي (سير از کل به جزء و از جزء به کل )

دوما: پيوند بين مراحل مختلف تکامل تفکر منطقي( بين قياس و استقرارء و آنالوژي )

سوما : شالوده معرفتي آن ها ( شکل هاي شناخت چه طبيعت و قدرتي دارند ، تا چه حد رازگشا هستند و اين قدرت بر چه شالوده مادي متکي است)

چهارما : رابطه بين قانونمندي منطقي و قانونمندي واقعي( تطبيق روند شناخت با واقعيت عيني) را مطالعه مي کند.

 منطق ديالکتيک به عنوان يک علم فلسفي خود منطق نيست که علم جداگانه ای است، وسيله ای است براي کشف ماهيت دروني پديده ها، وسيله اي است براي درک چگونگي رشد و تکامل پديده ها ، وسيله اي که مي تواند اين رشد و تکامل را در انديشه ما انعکاس دهد . به اين علت است که بسياري از پژوهندگان مارکسيستي معتقدند که منطق ديالکتيک بخشي است از ديالکتيک عمومي . يعني آن بخش از ديالکتيک است که در درباره مفاهيم و احکام ، از نظر تطابق آن ها با واقعيت بحث مي کند. در هر صورت روشن است که : منطق ديالکتيک منطق مضمون است نه منطق فرم و صورت.پس منطق ديالکتيک آموزش ديالکتيک است در زمينه عام ترين قوانين تفکر منطقي علم قوانين و اشکال انعکاس جهان عيني و رشد و تغيير آن در تفکر ما و قانونمندي هاي شناخت حقيقت است.

(2)

تعيين جا و نقش منطق ديالکتيک به هيچوجه به معناي نفي ضرورت و صحت منطق صوري نيست . بلکه بر عکس منطق ديالکتيک در بر گيرنده منطق صوري نيز هست . منطق ديالکتيک ، حلقه قياس و استقراء را که در سيستم هاي ارسطو و بيکن جدا و مجزا از هم بود به هم پيوند مي دهد و استنتاج منطق سيلوژيستيک و تجربه منطق متدولوژيک را با يکديگر مرتبط مي سازد و در يک سيستم واحد، عمل و تئوري را در بر مي گيرد .

پس منطق ديالکتيک در عين حال که  جهشي است به سوي مرحله عالي تر تفکر منطقي نتيجه و سنتز همه دستاوردهاي دوره هاي قبلي است و بر شالوده آن ها و با استفاده از آن ها مرحله نوين و عالي تر منطق را استوار مي کند.

رابطه منطق ديالکتيک را با منطق صوري مي توان به را بطه موجود بين رياضيات عالي و حساب تشبيه نمود . واضح است که رياضيات عالي با وجود آن که مرحله عالي تر وجهشي در اين علم است به هيچوجه نافي حساب نيست، آن را قبول دارد و به کار مي برد. منطق ديالکتيک نيز با وجود ويژگي هاي خود و قوانين خاص خويش، منطق صوري و قوانين و قواعد آن را نه تنها رد نمي کند بلکه آن ها را به کار مي برد ، منتهي مرزهاي کاربست آن را نشان مي دهد ومحدوديت هايش را خاطر نشان ساخته و به مضمون احکام و مفاهيم و تطابق آن ها با واقعيت توجه دارد . منطق ديالکتيک درصدد کشف ماهيت دروني پديده ها است و آن ها را در رشد و تکامل خود، در رابطه متقابل با يکديگر وقانونمندي هايشان در نظر مي گيرد.

منطق ديالکتيک، منطق مضمون است زيرا که ازتئوري انعکاس واقعيت در شعورمايه مي گيرد و از آن جا که جهان هستي در حال رشد و تغيير دائمي است ، اشکاف تفکر، مفاهيم و مقولات نيز بايد بر همين شالوده انعکاس و تغيير و تکامل، بنا شود و اين تغييرات را منعکس کنند و گرنه ديگر شکل انعکاس واقعيت عيني نخواهد بود. به همين جهت هم مسئله اساسي در منطق ديالکتيک درستي اعمال (اپرسيون ها) و ترکيبات صوري مفاهيم نيست بلکه اين است که چگونه اين حرکت و تغيير کيفي و تضاد دروني پديده ها واگذار از يکي به ديگري در مغز منعکس شود. (و در اين رهگذر حتما لازم است که درستي عمليات وترکيبات صوري مفاهيم نيز رعايت شود)

(3)

از تعريفي که براي منطق ديالکتيک به منزله بخشي از ديالکتيک عمومي – ناظر برمفاهيم و احکام و ازجهات تطابق آن ها با واقعيت کرديم اين نتيجه حاصل مي شود که قوانين کلي ديالکتيک را در اين مورد هم بايد به کار برد. زيرا که اين يک اصل کلي است که قوانين هر سيستم عالي تر و کلي تر در سيستم هاي جزء آن لازم الاجرا است . مثلا قوانين عمومي زيست شناسي به هنگام مطالعه پستانداران بايد به کار رود و يا قوانين عمومي مربوط به پستانداران در مورد مطالعه انسان نيز جاري است . يا مثلا اگر بخواهيم وضع و مشخصات مصر را مطالعه کنيم مي بايست قوانين عمومي مربوط به ماهيت و عواقب راه رشد سرمايه داري را در پيوند با نفوذ و سلطه استعمار نوين در نظر داشته باشيم. در مورد رابطه ديالکتيک عمومي و منطق ديالکتيک نيز چنين است . يعني قوانين عمومي ديالکتيک نه تنها در طبيعت و جامعه بلکه در تفکر و منطق انساني نيز جاري است و همان طور که مطالعه طبيعت يا جامعه بشري و پژوهش قوانين آن بدون توسل به چراغ راهنماي قوانين عمومي ديالکتيک ، به بيراهه خواهد رفت ، در مورد قوانبن تفکر و منطق نيز بايد آن ها را به کار بست تا به راه خطا نرفت .

منطق ديالکتيک بخشي از ديالکتيک است و قوانين سه گانه ومقولات آن را در مورد اعمال منطقي و طبيعت و قدرت شناختي اشکال منطقي درتکامل و تغيير آن ها به کار مي برد

(4)

 گذشته از اين اصل که قوانين عام تر و گسترده تر را بايد در سيستم هاي پايين تر جزء آن به کار برد و نتيجه قوانين عمومي ديالکتيک را بايد در منطق ديالکتيک در نظر داشت ، منطق ديالکتيک داراي قوانين خاص خود است .

تئوری شناخت مي آموزد که شناسايي بشر از دو مرحله اساسي مي گذرد: مرحله تجربي (آمپيريک) و مرحله تعقلي (لوژيک) .مطالعه اين دومرحله نشان مي دهد که چگونه منطق ديالکتيک شيوه پژوهشي خود را بر اين دو مرحله و پيوند و تفاوت آن ها استوار کرده و نقايص و نارسايي هاي منطق صوري را مرتفع ساخته و واقعا دوران جديدي را در تفکر منطقي گشوده است .

سير تفکر ديالکتيک را نيز مي توان بر همان شالوده به دو مرحله تقسيم کرد :

مرحله تجربي و مرحله نظری

- مرحله تجربي تفکر ديالتيک شامل تجربه ومشاهده مستقيم وتحقيق درباره اشياء و پديده ها و جمع آوري اسناد و مدارک وفاکت ها است . اين مرحله درايجاد تفکری صحيح، فوق العاده ضروري است . فردريک انگلس مي گويد: «در هر رشته دانش، خواه شناخت طبيعت باشد خواه جامعه ، بايد از واقعيات آغاز کرد . نبايد روابط را درذهن  آفريد و سپس آن ها را به واقعيت عيني تحميل کرد ، بلکه بايد اين روابط را از خود واقعيت بيرون کشيد وپس از يافتن آن ها تا حد امکان وجوداين روابط را از طريق تجربه و عمل به اثبات رسانيد».

- مرحله دوم تفکر ديالکتيکي را مرحله نظری ( تئوريک) مي ناميم که مرحله پروراندن و نتيجه گيري از فاکت ها است.

مرحله دوم، تئوريک، داراي دو هدف اساسي است. نخست شناخت ساختمان سيستم و تعيين استروکتور يا ساختار شيئي و پديده مورد مطالعه و دوم يافتن سير تکاملي سيستم مورد تحقيق و روند تاريخي رشد آن.

در نظر نگرفتن مرحله تجربي يا آمپيريک مساوی خواهد بود با تکيه به محتويات ذهن و گسستن از واقعيات و غلطيدن در اشتباه ذهني گری يا سوبژکتيويسم. بر عکس محدود شدن تنها به مرحله تجربي مساوی خواهد بود با غرق شدن در انبوه فاکت ها، بدون درک روابط و قوانين، بدون داشتن منظره کلي، بدون درک ماهيت و عليت. اين هم درغلطيدن در اشتباه آمپيريسم را به همراه مي آورد.

به هر حال دیالکتیک اسلوب فلسفی است که روش تحقیق، مطالعه و عمل را بر اساس حرکت و تغییر دائمی ماده، طبیعت و جامعه، مرتبط بودن اجزا و تاثیر متقابل بین آنها و تکامل دائمی اشیا و پدیده ها تبیین میکند. اسلوب یعنی شیوه معرفت، تحقیق و پراتیک (عمل) انسانی برای فرا گرفتن یک موضوع معین. اسلوب دیالکتیکی در مقابل اسلوب متافیزیکی قرار دارد.

درک اسلوب دیالکتیک به لحاظ جهت گیری و روش پژوهش های علمی در مورد طبیعت و جامعه اهمیت ویژه ای دارد. به خصوص برای احزاب و گروههای سیاسی اسلوب دیالکتیک راهنمای موثری در درک فرآیند سیاسی و اجتماعی می باشد. لذا برای داشتن تصویر صحیح از وضعیت فعلی و پیش بینی آینده یاری رسان است.

قانون تاثیر متقابل و تکامل عا م

هر موجودی با تمام موجودات اطراف خود در ارتباط است، از آنها تاثیر می گیرد و بر آنها تاثیر می گذارد. ارتباط اشیا و پدیده ها با هم از طریق سیستم ها شکل می گیرد. عناصر یا پدیده های مجزا با هم سیستمی را می سازند. این سیستم با سیستم های همتراز خود و با سیستم های پیچیده تر و متکامل تر در ارتباط و تاثیر متقابل هستند و آن سیستم های متکامل تر نیز باز به نوبه خود با سیستم های پیچیده تر از خود در کنش و واکنش دائمی قرار دارند. مثلاً مولکول های ساختمان بدن یک موجود زنده را در نظر بگیرید. این مولکولها که عناصر ساده محسوب می شوند (در اینجا منظور عناصر شیمیایی نیست) در پیوند ارگانیک با هم یاخته ها را می سازند. یاخته در مقایسه با مولکول ها یک سیستم است. سیستم مجموعه ای از عناصر است که دارای ساختار (استروکتور) و عملکرد (فونکسیون) خاصی است. یاخته ها نیز برای سیستم بدن عناصری هستند که در نهایت و از طریق سیستم های واسطه کل بدن موجود زنده را می سازند.

انسان واحد با خانواده خود در ارتباط است (یکی از سیستم های اجتماعی) و خانواده از طرق مختلف با جامعه و کشور مرتبط است. هر کشور نیز با کشورهای دیگر در ارتباط متقابل است و این کشور ها جهان را تشکیل می دهند. کل جهان و کره زمین با سیارات منظومه شمسی یک سیستم را می سازند که در کهکشان راه شیری قرار دارد. بدین ترتیب تمام عناصر با واسطه سیستم های ساده تا پیچیده با کل عناصر هستی در ارتباطند و تاثیر متقابل بر هم دارند.

اما همین روند تشکیل سیستم از عناصر ساده و مجزا و شکل گیری سیستم های پیچیده تر از سیستم های ساده تر خود یک حرکت تکاملی است. اگر حرکت تاریخی طبیعت، موجودات زنده و جامعه انسانی را پیگیری و مطالعه کنیم به وضوح این روند تکاملی یعنی حرکت پیش رونده از ساده به پیچیده را مشاهده می کنیم. البته باید توجه داشت که مسیر تکامل سرشار است از جهشهای به جلو و عقب، حرکت های انحرافی، در جازدن ها و فراز و نشیب ها. حرکت تکاملی را نباید یک حرکت مستقیم رو به جلو فرض کرد. در مسیر تکاملی سکون ها، عقب نشینی ها و انحراف های موقت بسیار دیده می شود. مهم اینست که در نهایت و در کل حرکت پیشرونده است.

دیالکتیک تغییر در دورانهای تاریخی و انقلاب معرفتی

اعتقاد به نظام  دوگانه ی تکاملی را می توان در نظریه های  بسیاری از صاحبنظران و نظریه پردازان جامعه شناسی مشاهده کرد  . هرچند گاهی این طرح دوگانه با طرحهای سه گانه یا بیشتر همراه می شود ،اما مرزبندی میان دودوره درتاریخ تکاملی زندگی اجتماعی انسان ،درنظریه های  بسیاری از اندیشمندان جایگاه ویژه ای دارد . هر نظریه پردازی با ژرف نگری در مولفه های خاص و سوگیری ها و بردارهای حرکت جوامع ،به جمع آوری نکاتی می پردازد که آنها را شاخصهای خاص و نقاط افتراق میان دو مرحله ی تاریخی می داند . درواقع دردیدگاه دوانگارانه ی حرکت تکاملی جامعه ، پویایی شناختی جوامع به نحوی است که همواره جامعه تغییراتی به سوی دگرگونی از خود نشان می دهد .این تغییرات در مرحله ای به شکلی در می آید که انبوهی از تغییر در مولفه ها و نهادها را نشان می دهد و می توان به راحتی میان آن با گذشته یا مرحله ی پیشینی تفاوت قائل شد . از دیدگاه دیالکتیک تغییرات ، تحول به شکل بطئیء و حرکت جزئی به شکل تغییر کمیتی در اجزاء اتفاق افتاده در کلیت موضوع انباشته شد ه و در مرحله ی جهش دیالکتیکی به تغییر کیفیتی در کلیت موضوع ختم می شود . در این دیدگاه در مراحل پیش از جهش می توان اختلافاتی میان اختصاصات هر جزء در دو زمان متوالی پیدا کرد ،اما کلیت موضوع و جمع اجزا  با کیفیت واحدی مشخص می شود . در طی تغییرات کمیتی ،تاثیر تغییرات کمیتی اجزا سرانجام به تغییری کیفی در کلیت منتهی شده ،در شکل جدید، موضوع کاملا" متفاوت از قبل خواهد بود . جامعه در شکل جدید چه از نظر اختصاصات اجزاء و چه از نظر ویژگیهای کلیت خود دچار تغییر گشته ،این تغییرات با اندکی تعمق بخوبی قابل تشخیص است . اگر هر دوره را تا پیش ازتغییردرده قسمت زمانی قرا دهیم اختلاف میان اولین قسمت ازدوره ی بعدتغییر، با دوره ی ماقبل خود، بسیاربیشترازاختلاف میان بالاترین بخش هردوره با دوره ی اول ازهمان دوره است .

هر چند در دیدگاه دیالکتیک مارکسیستی ،این تغییرات و تحول تنها در قالب اسلوب دیالکتیک قطبی قابل تبیین است ،باید توجه داشت که روند تحولات جامعه می تواند از طریق اسلوبهای دیگری همچون هم آوردی ( تضمن متبادل یا هم فراخوانی ) نیز انجام پذیرد . در چنین حالتی جامعه مجموعه ای است در هم پیچیده از نهادها و مولفه ها و ساختهای خاص که تغییرات آنها در طی گذشت زمان عملا" انجام پذیر است اما الزاما" کلیتی با سنخیت جدید و کاملا" متفاوت از نظر جوهر و ذات  حاصل نمی شود و کلیت موضوع ؛ جامعه همچنان با بسیاری از صفات پیشین قابل تشخیص است .مثلا" نهاد خانواده در گذر از دوره ی فئودالی به سرمایه داری همچنان وجود دارد لکن در بسیاری صفات متفاوت از قبل شده است .از نظر جوهر و اساس چیزی به نام نهاد خانواده همچنان چه در دوره ی قبل و چه در دوره ی بعد موجود و اساس حفظ جامعه و تامین نیروی انسانی ِاجتماعی شده برای آینده ، است و وظایف ، کارکردها و ارزشهای آن موجود است لکن با تغییراتی که الزاما" شرایط جدید برای آن پدید آورده است، می توان گفت  نهادهای مختلف جامعه ی بشری  خصوصا" نهادهایی که عامل بهره کشی فرد از فرد هستند در این تحولات دیالکتیکی پابرجا مانده اند لکن در صورت یا از دیدگاه پدیدار شناسی در نمود و پدیدار متفاوت گشته اند اما بود آنها به عنوان عاملی برای بهره کشی یا سنخیت آنها هیچ تغییری نکرده است ( در دیدگاه فمینیستی خانواده یکی از نهادهای پابرجای بهره کشی جنسیتی یا استثمار زنان به شمار می آید در دیدگاه آنارکوسندیکالیستی دولت نهاد اصلی بهره کشی قدرتمندان اقتصادی و بالطبع سیاسی از مردم فاقد قدرت به شمار می رود از دیدگاه منتقدان نهادهای اجتماعی آژانسهای اجتماعی کردن همچون مدرسه ، قوانین جزایی و زندان و ... ابزارهای حفظ قدرت موجود و از کار انداختن نظرات و تمهیدات  دیگر اندیشان برای تغییر در ارکان جامعه است و . . . تغییرات اساسی و بنیادین درهیچیک از این نهادها را نمی توان در تحول یک دوره به دوره ی بعدی در دورانهای سه گانه ی پس از کمون اولیه مشاهده کرد .این نهادها همچنان عواملی در جهت حفظ قدرت فرادستان و حفظ نظم موجود و هرم طبقاتی در جوامع هستند .)

از دیدگاه دیالکتیکی نمی توان جامعه را محدود به یک تکامل دیادیک یا دوگانه دانست زیرا دیالکتیک به معنای حرکت همواره ی کلیتها در اثر تقابلها ست بنابراین همچنانکه هرگز نمی توان نقطه ی پایانی برای تقابلها در جهان محدود به فضا - زمان قائل شد نمی توان نقطه ی پایانی نیز برای روند دیالکتیک و تحولات جامعه و مراحل آن در نظر گرفت . ( البته می توان انتظار داشت که سوی برآیند بردارها ی تحول و تغییرات جامعه جهت های جدید و ابعاد کثیر تری بیابد. از نظر تجسم ریاضی تغییرات خطی به سطحی وتغییرات سطحی به  عمقی و تغییرات عمقی به تغییرات با ابعاد زمانی مکانی بیشتر  تغییر یابد ) هر گاه در چنین تصوری تنها اسلوب دیالکتیکی ممکن را اسلوب  قطبی در نظر بگیریم ، تسری تغییرات در تمامی اجزا و کلیت جامعه باید در سنتزی نمایان شود که کاملا" متفاوت از صورت قبلی از نظر یک کیفیت خاص باشد ؛ آنچنانکه جامعه ی مدرن یا صنعتی در دیدگاه بسیاری از جامعه شناسان نظری و نظریه پردازان ،کاملا" متفاوت از نظر صورت و محتوابا جامعه ی سنتی است . کنت ، دورکیم و پارسونز بالاخص جدای از این دیدگاه نیستند هر چند آنان را نمی توان معتقد به  دیالکتیک قطبی دانست ،لکن در نظر آنان جامعه ی مدرن کاملا" متفاوت از جامعه ی قبلی خود یعنی جامعه ی سنتی است و جوامع صنعتی ، جدید ، مدرن یا هرچه نامش را بگذاریم کاملا" متفاوت است با جوامع سنتی یا قدیم (حتی اگر در دو مکان در یک زمان باشند ). جالب اینجاست که هر چند مارکس به عنوان شاخص تفکر دیالکتیک قطبی مطرح است ،دیدگاه او  در ارتباط با تحول جوامع از برده داری به فئودالی و از فئودالی به سرمایه داری نشان از اعتقاد او در تغییرات دیالکتیکی در جهات متفاوت و ابعاد مختلف دارد .آنچه مارکس در آغازمانیفست بیان می کند  نشانگرآن است که لااقل در طول سه تغییر دیالکتیکی جوامع از برده داری به فئودالیسم و از فئودالیسم به سرمایه داری هیچ تحولی در اساس بهره کشی انسان از انسان صورت نپذیرفته است لکن صورت ظاهر یا نمود جامعه تغییر یافته است به عبارت دیگر از دیدگاه دیالکتیک تغییرات را می توان به کمک اسلوب هم آوردی توضیح داد اما سنتزی که اساس و کیفیت بهره کشی فرد از فرد را متحول کرده باشد صورت نپذیرفته است . مارکس می نویسد : « تاریخ تمامی جوامع تا کنون موجود ، تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است . آزاده و برده ، پاتریسین و پلیبین ، ارباب و سرف ، استاد کارگاه و پیشه ور روزمزد ، دریک کلام ، ستمگر و ستم دیده با یکدیگر ستیزی دائمی داشته و به پیکاری بی وقفه گاه نهان و گاه آشکار ، دست یازیده اند ، پیکاری که هربار یا به نوسازی انقلابی کل جامعه یا به نابودی توامان طبقات در حال پیکار انجامیده است . در دوران پیشین تاریخ ، تقریبا" در همه جا با نظم پیچیده ای از جامعه روبرو هستیم که به رده های متفاوت و درجه بندی های گوناگون از مرتبه ی اجتماعی تقسیم شده است . در روم باستان با پاتریسین ها ، شهسوارها ، پلیبین ها و برده ها و در قرون وسطی با ارباب های فئودال ، واسال ها ، استادکارها ، پیشه ورهای روزمزد ، کارآموزها و سرف ها روبرو هستیم ؛ و تقریبا" در تمام این طبقات نیز درجه بندی های فرعی تری را می یابیم . جامعه ی بورژوایی جدید ، که از ویرانه های جامعه ی فئودالی سربر آورده ، تضادهای طبقاتی را از بین نبرده است . در عوض طبقاتی جدید ، شرایط جدید ستمگری و اشکال تازه ای از مبارزه را جانشین نوع کهنه ی آن ها کرده است . . . »

عدم بهره کشی انسان از انسان در طول دوران کمون اولیه با تغییر در دوران بعد از آن ، به استثمار فرد از فرد ( و حتی جامعه از فرد ) تغییر می کند و در طول سه دو ره ی بعد ( آنچنانکه نظریه ی تاریخی مارکسیستی  با نتیجه گیری از تجربه ها و استنادات تاریخی می گوید ) بدون تغییر می ماند و تغییر آن در دورانهای بعدی باید لاجرم به قطع بهره کشی فرد از فرد ختم شود که بدلیل ذات حرکت دیالکتیکی باید ابعادی کثیرتر از دوره ی کمون اولیه داشته باشد پایداری یا تعادل مطمئن و پویا ( قابل تعریف از نقطه نظر فیزیک و مکانیک برداری ) لاجرم باید صفت افزوده بر عدم بهره کشی باشد که ابعاد تغییراتی که صورت خواهد گرفت تا چنین امری محقق شود بدلیل عدم قرارگیری فعلی جوامع درراستای آن از دید پنهان است .درروند تحولات تاریخی ، تغییرات جزئی تری البته  صورت پذیرفته است .

می توان اینگونه به روند تغییرات تاریخی جوامع از دیدگاه دیالکتیکی و با کمک اسلوبهای دیالکتیک نگریست که آنچه در جریان تغییرات دورانهای تاریخی پس از کمون اولیه و تا کنون    ( مثلا" در تاریخ غرب رخ داده است) در قالب اسلوبهای دیگر به جز  اسلوب قطبی انجام پذیرفته  که اگر برای تبیین آن از اسلوب هم آوردی استفاده کنیم ، نوعی تغییراتِ همراهِ مولفه ها ، نهادها و ... ی جامعه را نشان می دهد که در تکامل خود سرانجام در قرینگی کامل و تضاد منتهی به تناقض به سنتز خواهد رسید،  سنتزی که سرانجام در ابعاد کثیرتری ایجاد خواهد گردید.  لازم است تا در اینجا یکبار دیگرسنتز تعریف شود. در دیالکتیک مارکسیستی که تنها منظر آن قالب اسلوب قطبی است سنتز به عنوان تغییر کامل پس ازرسیدن به تناقض و  تعارض تز و آنتی تز است، لکن در دیالکتیک اسلوبهای متکثر سنتز به معنای نتیجه تغییرات یک کلّ در اثر تقابلهای موجود در آن است که می تواند منطبق بر برآیند مولفه ها و بردارهای عناصر متقابل سوی خاص داشته باشد و در یک بعد یا چند بعد حرکت کلّ را بسته به ابعاد عوامل متقابل ممکن سازد . در بالاترین نوع تغییرات که در قرینگی کامل ( از دیدگاه فیزیکی ) و تناقض مطلق ( از دیدگاه فلسفه ی دیالکتیکی در اسلوب قطبی ) صورت می گیرد ، عوامل دیالکتیکی را می توان با نامهای تز و آنتی تز  خواند ودر این حالت سنتز حاصله منطبق بر محو کامل تز و آنتی تز و پدید آمدن مقوله ی جدید و کاملا" متفاوت از قبل خواهد بود (در فیزیک  برخورد یک ذره و پادذره در طبیعت منجر به آزاد شده مقادیر متنابهی انرژی و محو دو ذره ی ابتدایی می گردد . )

آنچه در دیدگاه مارکسیستی تغییر و تحول هر دوره و ظهور دوره ی جدید را ایجاد می کند، مفهوم نمادواژه ی انقلاب است و این انقلاب می تواند دردو مسیر متفاوت ،دو حاصل متمایز از یکدیگر را ایجاد کند. آنچه در تکمیل نظریه ی مارکس و در توصیف لوکاچ ازچگونگی  تغییر دیالکتیکی جوامع طبقاتی به جامعه ی بی طبقه ،ایجاد می شود و در تغییر طبقه ی در خود به طبقه ی برای خود رخ می دهد سبب ایجاد خودآگاهی در طبقه ی فرودست گردیده ،هرم طبقاتی را بر هم ریخته و به جامعه ای بدون طبقات به معنی جامعه ای بدون بهره کشی می رسد. نباید از نظر دور داشت که دراین مرحله می تواند ( آنچنانکه در تحول دورانهای برده داری به فئودالیسم و فئودالیسم به سرمایه داری دیده می شود ) هرم طبقاتی و اساس بهره کشی فرد از فرد دست نخورده باقی مانده و تنها شکل جدیدی از بهره کشی ایجاد گردد . بنابراین الزاما" انقلاب به معنای پایان پذیرفتن بهره کشی فرد از فرد یا سنتز فراگیر یا آنچه حاصل دیالکتیک قطبی در نظریه ی مارکسیتی خوانده می شود نیست . به عبارت دیگر در تغییرات دوره های تاریخی ،هرچند از نقطه نظر علم سیاست تحول و تغییر کیفیتی در نهادهای قدرت صورت گرفته است از دیدگاه جامعه شناختی، تحول کیفیتی در تمامی نهادها فقط در ظاهر حادث شده است و تغییر تنها در ابعاد پیشین صورت گرفته و تا زیرورو شدن کامل مولفه ها و مفاهیم اساسی جامعه هنوز فاصله وجود دارد . حتی از نظرفلسفه ی  سیاسی نیز تغییر بنیادین زمانی معنی دار خواهد بود که در اساس بهره کشی فرد و نهادهای در خدمت آن تحول بنیادین صورت پذیرفته و این نهادها یا محوگردند ویا از نظر کارکردها در جهت جدیدی قرار گرفته ،ساخت کلی جامعه و روابط انسانها در جامعه را دچار تغییرات اساسی کنند . از نقطه نظر ریاضی می توان چنین بیان کرد که تغییرات خطی زمانی بنیادین خواهد بود که تغییر در ابعاد کثیرتر مثلا" در سطح یا عمق ( از حرکت یک بعدی به دوبعدی و از دوبعدی به سه بعدی و ... ) صورت پذیرد .

آنچه یقینا" از مجموع این گفتار می توان نتیجه گرفت آن است که آنچه می تواند منجر به تحولات بنیادین و اساسی در جوامع بشری بشود ، انقلاب معرفتی است ؛تنها در صورت کسب آگاهی ( و نه آگاهی کاذب ) و تحول اذهان عمومی است که تغییرات و سنتز دیالکتیک قطبی  حاصل خواهد شد؛ نحولی که پایدار است و برگشت پذیر نیز نمی باشد . تسری تحول آگاهی انسان به جامعه ،ساختهای جامعه را زیرورو کرده به اسا س بهره کشی انسان از انسان پایان خواهد داد. هر گونه آگاهی کاذب یا آنچه در فلسفه ی مارکسیست لنینیستی توسط حزب پیشرو طبقه ی کارگر سبب به راه انداختن موج احساسی ایجاد تغییر درجامعه می گردد ، تنها می تواند صورت ظاهر کانونهای قدرت را تغییر داده و در جهت ایجاد کانونهای جدید بهره کشی انسان از انسان قرار گیرد (همانند آنچه در پی انقلاب اکتبر روسیه و ایجاد نوع جدید سرمایه داری یعنی سرمایه داری دولتی در شوروی و بسیاری از کشورهای موسوم به بلوک شرق به وقوع پیوست و با گذشت زمان عدم پایداری خود را نشان داد) تنها انقلاب واقعی انقلابی است که با دگرگونی شناخت و معرفت انسانی و جامعه و با ایجاد آزادی در تفکر و قرار گرفتن در مسیر پویای تحولات آگاهی و معرفت حادث می گردد .انقلاب و تحول جوامع از دوره ی پیشامدرن به مدرن و پست مدرن یقینا" مدیون تحول در آگاهی و شناخت و انقلابهای علمی است . آنچه دراختلافات  صورت ظاهرجوامع پیشامدرن و مدرن دیده می شود نتیجه ی تغییرات بنیادین در تفکر، آگاهی و شناخت جامعه است که در تسری به نهادهای جامعه ،تحول نهادها را ایجاد می کند ( از منظر جامعه شناسی موید تغییر جوامع ایمایی به جوامع نمادین که در کثیر الابعاد شدن مفاهیم و آگاهی و شناخت  انسان از نمادها حادث می شود ،یکی از اینگونه تحولات بنیادین است که می توان آن را در کالبد تغییرات دیالکتیکی در طی یک انقلاب شناختی تبیین کرد )

انقلابهای دینی که در طی تلاش انسان برای کسب آگاهی در طول تاریخ حادث شده اند ومی توان آنها را با  با تحول  شناخت انسان ازمفهوم نماد خداوند ،شناسایی کرد نمونه ی بارزی از انقلابهای شناختی است که  تحولات بنیادینی را در جوامع انسانی به دنبال داشته است .

آنجه در تاریخ تحولات دین در جوامع بشری از آغاز تاریخ قابل مشاهده است با انقلابهای معرفتی پیاپی سبب تحول انسان و جامعه ی بشری شده است . حاکمیت ادیان اسطوره ای درجوامع باستانی مانند آنچه در اعتقاد به خدایان متعدد در یونان باستان وجود داشت ،با گذر به ادیان الهی و در نزدیک شدن معرفت انسانی به دستیابی  به مفهوم نزدیکتر به حقیقتِ مفهوم نماد خداوند ،را می توان نمونه ای از یک انقلاب معرفتی - دینی دانست که تاثیرات شگرفی در نگرش و رفتارهای جوامع انسانی ایجادکرده و خود سرآغاز تلاش برای دستیابی به برابری و عدالت زمینی بوده است .  در جوامع باستانی ،انقلاب معرفتی در اعتقادات دینی با گذراز خدایان اسطوره ای که در واقع تمثیلهایی از انسانها یی با قدرتهای انسانی خارق العاده و مرکب از کشمکشهای خیر و شر در وجود یک اسطوره بوده اند ،  به اعتقاد به  خدای واحد عاری از نیروهای شر بوده که انسان را در مسیر تفهم و اعتقاد به قدرت تفکر و تلاش برای گذر از« باور به تقدیر» قرار داده  واورا  متوجه  تواناییهایش ،اختیار و آزادی درتعیین سرنوشتش کرده است . ( در آثار هومر همچون ایلیاد و ادیسه انسانها همواره مقهور قدرت و بازی خدایان تصویر می شوند و فاقد هرگونه قدرت تفهم اختیار و نقشی در سرنوشت خود و به عبارت دیگر ناتوان از فهم واقعیتها و کنش انسانی هستند که نشان از نوع اعتقاد در جامعه ی آن زمان دارد . )  هرچند اساس ادیان الهی تزریق آگاهی به جهان انسانی بوده و در جوهر و اساس تماما" درجهت تلاش برای قراردادن انسان در مسیر کسب معرفت برای شناخت یک مفهوم  یعنی مفهوم نماد «خداوند » بوده اند ،  این شرایطِ بستر ظهور ادیان بوده که شناخت جامعه از دین را تعیین کرده است وآثار تحول دیالکتیکی دو مولفه ی سطح معرفت موجود در جامعه و آگاهی های دینی نازل شده دردین نوظهور، بوده که شناخت و آگاهی نوینی در جامعه ایجاد کرده و تابع آن تغییراتی در مجموعه ی جامعه را سبب شده است .  ( نمونه ی بارز اختلاف در درک آگاهی های نازل شده توسط دین در جوامع با شرایط متفاوت و دارای سطوح دیالکتیکی متفاوت را می توان درحاصل دیالکتیکی یعنی  میزان نهایی ادراک دین  و سطح نهایی آگاهی در دو جامعه ی عربستان و ایران در هنگام نزول اسلام به خوبی مشاهده کرد .جامعه ی ایرانی به عنوان یک جامعه ی دارای سطح آگاهی دینی بالاتر به دلیل  گذران دوره های قبلی و تجربه ی معارف دینی پیامبرانی چون زرتشت ، کورش ، مانی و مزدک زمینه و بستر مناسب تری برای درک مفاهیم اسلام به عنوان بالاترین دین توجه دهنده به معرفت وآگاهی بود وآثارآن را نیزمی توان به نحو کاملا" مشهود ی در شواهد تاریخی پیداکرد . ) انقلاب معرفتی که با نزول دین اسلام در جهان آغاز شد در مهمترین پیام خود ( که اعجاز قرآن به جای هر معجزه ی دیگر دلیل و مبین این واقعیت است ) توجه دادن انسان به حرکت در جهت کسب آگاهی و قرار گرفتن در مسیر تفکر و شناخت پویا تا رسیدن به معرفت حقیقی و به دور از ایستایی در آگاهی های کاذب و جبری تحت تعین های زندگی در کالبد مادی و انتزاعات ساختهای زندگی اجتماعی و پذیرش نقشهای اجتماعی دیکته شده از ساختهای پیشینی جامعه را مد نظر داشته است . حرکت درمسیررسیدن به مفاهیم واقعی نماد « خداوند » به کمک آگاهیهای واقعی ِ هدایت و نزولی و بدور از تکرار ایستای ذهنیتهای قبلی انسانی ، یا آنچه به عنوان هدف اصلی آفرینش انسان در تمامی ادیان بیان شده است : تلاش برای تکامل آگاهی انسان در شناخت خداوند و طی کردن مسیر پویای  رسیدن به مفهوم نماد خدا .

در یک نگاه کلی می توان ادعا کرد که این تنها انقلابهای معرفتی و تحول انسان و جامعه ی انسانی به سطوح دیالکتیکی ِآگاهی بالاتر است که می تواند در ساختهای زندگی اجتماعی انسان تحولات بنیادین و پایدار ایجاد کند و انقلابهای سیاسی تنها با تغییر موقت در شرایط زندگی و نمودهای جامعه در حداکثر تاثیر، می تواند تنها به زمینه های تغییر در کسب آگاهی و شناخت انسان و جامعه یاری رساند .

 قسمت دوم

توضیح: این قسمت به دلیل جایگاه اصلی هگل در منطق دیالکتیک و مبحث ارزشمند فنومنولوژی روح  از دیدگاه هگل و ارتباط آن با منطق دیا لکتیک  در ادامه مطالب بالا تحریر شده است .

 فنومنولوژی روح (پديده شناسی روح)

تاويل تاريخ از ديدگاه هگل

«چون واقعيات سرشار از تضادهاست، لذا توضيح آنها نيز بايد مبتنی بر تضاد باشد».

اگر بخواهيم اين روش ديالتيکی هگل را بر روند تکامل انديشه بکار بريم ميتوان چنين گفت: انديشه عقلی دکارت که بدينگونه فرموله شد: «می انديشم، پس هستم » تزی بود که در پايان دوره رنسانس مطرح شد. سپس هيوم با طرح نظريه تجربه گرايی، آنتی تزی در برابر تز دکارت بر کشيد. اما جدال ميان دو تاويل فوق سرانجام با پيدايش کانت با اين سنتز منجر شد که عقل گرايان در موارد زيادی درست می گويند، اما تجربه گرايان نيز در مواردی. به عقيده کانت هم دکارت و هم هيوم در مواردی حق داشتند و در مواردی در اشتباه بودند. اما يافته های کانت پايان تاريخ نبود، بلکه نقطه حرکت تازه ای در زنجير انديشه های فلسفی بود. هگل در واقع با پيش کشيدن نظريات ديگری به مقابله با انديشه های کانت پرداخت. در واقع از منظر هگل بازيافتهای کانت تزی بود که از سوی آنتی تز های هگل زير پرسش قرار گرفت. بنابراين از اين جدال ها و تضادهای فکری و فلسفی است که روند انديشه تکامل و رشد می يابد.

در واقع کوشش اصلی هگل معطوف به اين بود که برای تشريح و توضيح روند تاريخ يک الگوی تازه بيافريند. در اين کوشش هگل سرانجام به يافته های تازه ای رسيد که به گفته او «رشته های معرفت» می باشند که تجلی «روح مطلق» اند. در واقع هگل مدل خود درباره فهم تاريخ را به ديگر عرصه های فلسفه و منطق و روح شناسی نيز تعميم داده است. به باور هگل همين «روح مطلق» مهمترين امکان دستيابی به حقيقت است. هگل بخش بزرگی از جهانی را که ما در آن زندگی می کنيم، يعنی تمام محيط اجتماعی ما و حتی برخی از جنبه های محيط طبيعی را متاثر از ذهن می بيند و آنرا «ذهن عينی» می نامد. منظور هگل از ذهن عينی، ذهن مشترک همه نسلهای بشری است. نهادها، عرف اجتماعی، علوم و خود زمان نمونه هايی از اين دستاوردهای مشترک ذهن عينی است.

هگل بصيرت فلسفی خود را در چند مرحله از زندگی اش تکامل داد، اما اين تکامل روندی منسجم بود که مبتنی بر بينش تضاد انديشی او بود. هگل هستی انسان را بر اساس تضاد توضيح ميدهد، اما تعداد تضادهايی که در هستی انسان وجود دارد مانند تضاد ماده و روح ، طبيعت و انسان، انديشه و واقعيت، آگاهی و وجود، عقيده و فهم، آزادی و ضرورت و عقل و احساس بی شمار است. هگل همه اين تضادها را به جدايی ميان عين و ذهن تعبير می کند و رسالت تاريخی فلسفه را تجزيه و تحليل دقيق اين تضادها و نشان دادن امکان جمع و يگانگی آنها ميداند.

جوهر اصلی انديشه هگل در باره اصول نيک و بد نيز تحت تاثير انديشه تاريخی اوست. لذا معتقد است که آنچه امکان ادامه حيات می يابد فی نفسه دارای حق است. به عبارت ديگر عقلانيت آنچيزی است که حق وجود و حيات می يابد. اين دريافت به شکل معکوس آن عبارت از اين است که آنچه بد و شر است مغلوب می شود و امکان حيات در دراز مدت را ندارد.

تاويل هگل از روند تکامل و تاريخ در کل جهان برانگيزنده تفکر و رهيافتهای مهمی گرديد. يک نمونه تاثير هگل بر متفکران بعدی بدعت گذاری او درباره طبقه بندی کردن گفتمان تمدن بر اساس دين است و برای نخستين بار آرنولد توين بي بود که تمدن غرب را «تمدن مسيحی» ناميد. بعدها بويژه پس از پايان جنگ جهانی دوم آرنولد توين بی با الهام از هگل تمدنها را بر اساس تعلقات دينی به تمدنهای هشت گانه تمدن مسيحی، تمدن اسلامی، تمدن کنفوسيوسی ، تمدن ارتودوکسی – اسلاو، تمدن هندی ، تمدن امريکای لاتين و تمدن افريقايی تقسيم بندی کرد. البته توين بی از هرگونه ارزشگذاری درباره اين تمدنها می پرهيزد و او تنها اين اصل هگليان و نظريه ماکس وبر را در نظريه خويش بسط داد که تمدنها را بر اساس باورهای دينی مردم تقسيم بندی کند. در دوران اخير و پس از فروپاشی شوروی سابق و پايان جنگ سرد هانتينگتون با الهام از تقسيم بندی توين بی ، کتاب بسيار معروف و پرفروش «رويارويی تمدنها» را نوشت ، اما آنرا به يک نظريه سياسی و ايدئولوژيک تبديل کرد و به اين نتيجه رسيد که قرن بيست و يکم قرن رويارويی تمدن غربی با تمدن اسلامی و کنفوسيوسی است. هانتينگتون به امريکا توصيه می کند که چالشهای آينده بين غرب از يکسو و تمدنهای اسلامی و کنفوسيوسی از سوی ديگر خواهد.

                                                ...............................................

 

منابعی که در این مقاله به صورت برداشت آزاد و یا نقل به عین استفاده شده است:

 

دیالکتیک یا سیر جدالی  نوشته ژرژ گورویچ

پدیدار شناسی روح از دیدگاه هگل ترجمه عبدالعلی دستغیب

مجموعه آثار دکتر علی شریعتی

درسنامه مسائل اساسي ماترياليسم ديالکتيک – نوشته گروهي از دانشمندان شوروي 1967       

درسنامه فلسفه مارکسيستي – نوشته ا سپيرکين، مسکو 1963

واژه نامه فلسفي- نوشته روزنتال ويودين، مسکو 1968

واژه نامه جامعه شناسي مارکسيستي – لنينيستي، نوشته آيهورن، هان، هايدن و ديگران، برلين    

ياد داشت ها و نوشته هاي فلسفي و اجتماعي – نوشته احسان طبري – 1346 

اسناد حزب توده ايران و احزاب کمونيست و کارگري  

تاريخ تصوف – نوشته دکتر غني

سيري در جامعه شناسي ايران – نوشته دکتر علي اکبر صبحي 1350

پرابهات پاتنایک . دموکراسی و مردم مترجم ع . سهند

 

* سایر منابع مورد مطالعه در متن مقاله قید شده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:34  توسط بهرنگ  | 

تکه های زندگی !

بودن تان جاودان ؛

حزن بی دلیل طلوع تان

بی غروب

و

دلواپسی نگفته تان ، مکتوب.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:21  توسط بهرنگ  | 

 

باران، سمفونی خاموش گل ها را آغاز می کند

و غیابت اقتدار تنهایی است .

جایی به دور از تاریخ و زمان و مکان

که اضلاع درد از راستای نگاهت آغاز می شود .

تو ، دلیل افسونگری گل هایی

چونان که بغض رنگین باغ فریاد می زند

غیابت اقتدار تنهایی است .

بنگرکه استاده ام در مسلخ  بهشت رنگ و نازی  بی تو

ودر نشسته در خود و افتاده بر نیمکت باغ تنهایی

و گرداگردم بهتان و توبیخ تلخ گل ها

در دستانم کتاب و شعر وفلسفه

در نگاهم خاموشی و عجز و ترس

و در قلبم شلاق مکرر نیاز

بر زبان چنین می گویم :

 ای سراسر شکوه ، بی تو بهتان حیات را در شبستان باغی چنین خواهم شکست

و آیه های مرگ را کتاب جاودان غیابت خواهم کرد

چرا که از تو مطلق ها روییدند.

تو مادرانه های تنفسی دمادمی و خواهرانه های خدایانی فراموش شده !

بیایید و بگویید ؛

ای دانایان شعر و شعور و فلسفه

بی حضورش

آه ، شعر حیاتم را چگونه می سرایید ،

غایت های تکامل را در سیر  رنج آور علت و معلول در کجا می جویید

بیایید و با من در عجز حضورش خاموش به اعتراف بنشینیم

چرا که غیابش ، اقتدار تنهایی است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:11  توسط بهرنگ  | 

به من بگویید 

 فرزانه گان ِ رنگ وبوم و قلم ،

 چگونه
 خورشیدی را تصویر می کنید

که ترسیمش
 سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:6  توسط بهرنگ  | 

روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد

 

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی که کمترین ترانه

 بوسه است.

 

و هر انسان

براي ِ هر انسان

برادری است.

 

روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندند.

 

قفل،

افسانه ای است

و قلب

براي ِ زنده ‌گي بس است.

 

روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن است ،

 

تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي

 

روزي که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گي‌ست

 

تا من به خاطر ِ آخرين شعر، رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم.

 

روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست

 

تا کمترین سرود بوسه باشد.

 

روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي

 

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

 

روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم

 

و من آن روز را انتظار مي‌کشم

 

حتا روزي که ديگر،

 

نباشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:23  توسط بهرنگ  | 

 
دسته‌ی کاغذ
بر ميز
در نخستين نگاه ِ آفتاب.

کتابي مبهم و
سيگاری خاکسترشده کنار ِ فنجان ِ چای از يادرفته.

بحثي ممنوع
در ذهن.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:36  توسط بهرنگ  | 

حکایت مردی که " نه" می گفت

بود در کشور افسانه کسی
 شهره در نه گفتن
نام می خواهی ؟ نه
 کام می جویی ؟ نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه
مذهب ما را می دانی ؟ نه
خط ما می خوانی ایا ؟ نه
نه ‚به هر بانگ که بر پا می شد
نه ‚به هر سر که فرو می آمد
نه ‚به هر جام که بالا می رفت
نه ‚به هر نکته که تحسین می شد
نه ‚به هر سکه که رایج می گشت
روزی ایینه به دستش دادند
 می شناسی او را ؟
آه آری خود اوست
می شناسم او را
 گفته شد دیوانه است
سنگسارش کردند

.............................................................................

زان سوی خواب مرداب

ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند 
 آرامش گلوله ی سربی را
 درخون خویشتن
این گونه عاشقانه پذیرفتند
 این گونه مهربان
زان سوی خواب مرداب آوازتان بلند
می خواهم از نسیم بپرسم
 بی جزر و مد قلب شما
آه
دریا چگونه می تپد امروز ؟
ای مرغ های طوفان ! پروازتان بلند
دیدارتان ترنم بودن
بدرودتان شکوه سرودن
تاریختان بلند و سرافراز
آن سان که گشت نام سر دار
زان یار باستانی همرازتان
بلند

                                      م .سرشک

..............................................................................

صدایم کن

 صدایم کن
 ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
 صدایم کن
 ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم کن
 صدای تو خنجر
 صدای تو سنگر
 از این دام وحشت رهایم کن
 بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
 که تا شکوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
 به جشن طلوع گل و نور و گندم
 صدایم کن
 در این فصل گلگون
 در این باغ پرپر
 برای شکفتن رهایم کن
 ببین شب خون
 به شهر گلگون
 چگونه دشنه می بارد
 بخوانم تا بخوانم
 سرود شکفتن
 که شام خون ، سحر دارد
صدایم کن
 ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
 صدایم کن
 ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم کن
 صدایم کن                 

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 18:47  توسط بهرنگ  | 

فمنیسم مکتبی است که در آن از برابری حقوق اجتماعی و قضائی زن و مرد پشتیبانی می‌شود.

 

فمینیسم مجموعهٔ گسترده‌ای از نظریات اجتماعی، جنبش‌های سیاسی، و بینش‌های اخلاقی است که عمدتاً به وسیلهٔ زنان برانگیخته شده‌اند یا از آنان الهام گرفته‌اند، مخصوصا در زمینه شرایط اجتماعی، سیاسی و اقتصادی آنها. به عنوان یک جنبش اجتماعی، فمینیسم بیشترین تمرکز خود را معطوف به تحدید نابرابری‌های جنسيتی و پیشبرد حقوق، علایق و مسایل زنان کرده‌است. فمینیسم عمدتاً از ابتدای قرن ۱۹ پدید آمد.زمانی که مردم به طور وسیع این امر را پذیرفتند که زنان در جوامع مرد محور، سرکوب می‌شوند. یکی از اولین حرکات مساوات طلبانه زنان از آغاز قرن ۱۸ و مقارن با آغاز انقلاب فرانسه بوده‌است. جنبش فمینیستی ثبت شده، بطور کلی در غرب و به ویژه در جنبش اصلاحات قرن ۱۹ ریشه دارد.در طی یک قرن ونیم جنبش رو به رشد زنان هدف خود را تغییر ساختارهای اقتصادی-اجتماعی و سیاسی مبتنی بر تبعیض جنسيتی علیه زنان قرار داده‌است. فمینیستهای اولیه را به اصطلاح "موج اول"می نامند. نهضتهای حق طلبانه زنان تا سال ۱۹۶۰ جزو موج اول هستند. اولین آثار زنان در این موج از نقش محدود زنان انتقاد می‌کنند بدون اینکه لزوماً به وضعیت نامساعد آنان اشاره کرده و یا مردان را از این بابت سرزنش کنند. موج اول فمینیستی با روشنگریهای مری ولستون کرافت و بیانیه ۳۰۰ صفحه ایش در سال ۱۷۹۲ در انگلستان آغاز شد. این جنبش در طول سالهای بعد، با ظهور موج دوم و سوم کاملتر شد. فمینیسم سعی می‌کند تا ضمن درک دلایل نابرابری‌های موجود، تمرکز خود را به سیاست‌های جنسیتی، معادلات قدرت و جنسیت معطوف نماید. موضوع های کلی مورد توجه فمینیسم تبعیض، رفتار قالبی، شیء‌نمایی، بی‌داد و پدرسالاری هستند. فعالان فمینیست به مواردی مانند حقوق تناسلی، خشونت خانگی، برابری دست‌مزد، آزار جنسی، و تبعیض جنسیتی می‌پردازند.

 

جوهرهٔ فمینیسم آن است که حقوق، مزیت‌ها، مقام، و وظایف نبایستی از روی جنسیت مشخص شوند. به رغم اینکه بسیاری از رهبران فمینیسم زنان بوده‌اند ولی این بدان معنا نیست که تمام فمینیستها زن بوده‌اند. تمام فمینیستها به اصل موضوع تلاش برای احقاق حقوق زنان معتقد هستند ولی در مورد علل این ستمدیدگی و روشهای مبارزه با آن اختلاف وجود داردو همین مساله موجب همراهی فمینیسم با پسوندهای متفاوت شده‌است.

در طول تاريخ حاميان برابري جنسيتها و حقوق زنان را مي توان يافت. براي مثال، [[تئودورا (قرن ششم ميلادي)|ملكه تئودورا]] از روم شرقي يكي از طرفداران وضع قوانيني بود كه موجب حمايتهاي بيشتر از زنان و آزاديهاي بيشتر در امور زنان مي گشت، و كريستين د پيزان، اولين نويسنده حرفه اي زن، بسياري از عقايد فمينيستي را بسيار زودتر از سال ۱۳۰۰ ميلادي در مقابله با كوششهائي كه جهت محدود كردن ارث بري زنان و عضويت در اتحاديه انجام مي گرفت ارتقا داد. به هر حال، بيش از چند قرن از يكپارچگي فمينيسم به عنوان يك فلسفه گسترده و جنبش اجتماعي نگذشته است.

 

تاريخ فمينيسم مدرن به عنوان يك فلسفه و جنبش اغلب باز ميگردد به روشنفكري با روشنفكراني همچون خانم مري ورتلي مونتاگو و ماركوئيز د كاندورست كه از تحصيلات زنان پشتيباني مي كردند. اولين مجمع علمي زنان در سال ۱۷۸۵ در ميدلبورگ، شهري در جنوب جمهوري هلند بنيان نهاده شد. در طي اين دوره وجود روزنامه هايي براي زنان كه مبتني بر موضوعاتي همچون علم بود به خوبي عمومي گردید. مري ولستن كرفت "يك حمايت كننده از حقوق زنان" در سال (۱۷۹۲) يكي از اولين عاملاني است كه بدون شك مي تواند فمينيست ناميده شود.

 

قرن نوزدهم يك جنبش نهادينه شد تا اين كه مردم به گونه اي افزونتر اين مسئله را كه با زنان ناعادلانه رفتار مي شود باور نمايند. جنبش فمينيسم ريشه در جنبش ترقي خواه پيش رو و به خصوص در جنبش اصلاحات در قرن نوزدهم دارد. چارلز فرير جامعه گراي ايده آل گرا در سال ۱۸۳۷ كلمه "فمينيسم" را اختراع نمود، و معتقد بود كه گسترش پشتيباني از حقوق زنان در همه جوامع زودتر از سال ۱۸۰۸ پيشرفت خواهد كرد. از اولين همايش حقوق زنان در سنكا فالز،‌ نيويورك در سال ۱۸۴۸ جنبشي سازمان يافته تاريخ گذاري شد. در سال ۱۸۶۹، جان استوارت ميل كتاب پيروي از زنان را به جهت اثبات اين كه "تبعيت قانوني تنها يك جنس از ديگري اشتباه بوده و يكي از رئوس موانع جهت پيشرفت انسان است منتشر نمود.

بسياري از كشورها در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم شروع به اهداي حق راي به زنان نمودند(نيوزيلند) در سال ۱۸۹۳ اولين كشور بود، با كمك كيت شپارد طرفدار دادن حق راي يا حق انتخاب به زنان، مخصوصا در سالهاي پاياني جنگ جهاني اول پيشرفت كرد. دلايل اين امر متفاوت بود، اما همه آنها يك خواسته را كه تصديق همكاري و مساعدت زنان در طول جنگ بود در بر داشت، و همچنين تحت تاثير قدرت نطق و بياني كه دوطر ف در زمان توجيه تلاشهاي جنگيشان استفاده كردند واقع شد. براي مثال از زماني كه نكات چهارده گانه وودرا ويلسون خود تصميم گيري را به عنوان اساس جامعه به رسميت شناخت، تزویر در نظر نگرفتن حق نیمی از جوامع مدرن از دادن حق راي مشكل شد.

 

انواع متنوع پدیده فمينيسم

برخي از تئوريهاي فمينيستي فرضيات پايه راجع به جنسيت، تفاوت جنسيت و تمايلات جنسي، شامل مقوله خود زنان را به عنوان يك عقيده كل نگر مورد تحقيق قرار مي دهند، ساير تئوريها (به جاي ارائه تعدد جنسيتها) مذكر / مونث بودن را كاملا به صورت دوشاخه اي مورد تحقيق قرار مي دهند. معذالك ديگر تئوريهاي فمينيستي مفهوم "زن" را بصورت عادی تلقی و تحليلها و مقالات انتقادي خاص از نابرابري جنسيت، تهيه مي كنند،

و بيشتر جنبشهاي اجتماعي فمينيستي حقها،‌ علايق و مسائل زنان را ترويج مي كنند. سالهاست كه چندين زير مجموعه از ايدئولوژي فمينيستي گسترش پيدا كرده است. جنبشهاي فمينيستي اوليه و نخستين اغلب موج اوليه فمينيستها، و فمينيستهاي حدودا بعد از سال ۱۹۶۰ موج دوم فمينيستها ناميده مي شوند. اخيرا، در حالي كه موج دوم فمينيستها هنوز فعال مي باشند بعضي از فمينيستهاي جوانتر خود را به عنوان موج سوم فمينيستها معرفي كرده اند.

وندي كامينر، در كتاب خود "يك آزادي هراسناك: گريز زنان از برابري" تضادهاي ديگر ميان فرمهاي فمينيسم را شناسائي مي كند: تضاد ميان چيزي كه او آن را فمينيسم "تساوي گرا" و "طرفدار حمايت از مصنوعات داخلي" مي نامد. او فمينيسم تساوي گرا را به عنوان ارتقا دهنده برابري بين زنان و مردان از طريق اهداي حقوق برابر در نظر مي گيرد. فمينيستهاي طرفدار حمايت از مصنوعات دلخلي ترجيح مي دهند كه بر روي حمايتهاي قانوني براي زنان، همچون قوانين استخدام و قوانين طلاق كه از زنان محافظت مي نمايند متمركز باشند، گاه از محدوديت حقوق مردان، همچون سخنراني آزاد (مخصوصا، حق توليد و مصرف نقاشيهاي مستهجن) حمايت مي كنند. اگرچه كتاب متعلق به زمان پيش از وقوع موج سوم فمينيست مي باشد، كمينر هر دو جريان محافظه كار و تساوي گرا را در محدوده موج اول و موج دوم فمينيسم شناسائي مي كند.

برخي از فمينيستهاي طرفدار اصلاحات اساسي، همچون مري دالي، شارلوت بانچ و مريلين فريه، از جداسازي & امدش؛ يك جداسازي كامل از مذكر و مونث در جامعه و فرهنگ & امدش حمايت كرده اند؛ در حالي كه ديگران نه تنها ارتباط مابين مردان و زنان را بلكه بسياري از معاني "مرد" و "زن" را به خوبي مورد تحقيق قرار مي دهند (تئوري غير عادي را در نظر بگيريد). بعضي معتقدند كه وظايف جنسي، هويت جنسي و تمايلات جنسي خودشان ساختهاي اجتماعي مي باشند (همچنين پيروي از قانون ديگران را در نظربگيريد). براي اين فمينيستها، فمينيسم يكي از مفاهيم ابتدائي نجات بشريت مي باشد (يعني، آزادی مردان بمانند آزادی زنان است.)

"درباره" فمينيسم در باب اين كه كدام يك از انواع آن بايد منحصرا برچسب خورده يا مورد تفكر قرار گيرد مباحثاتي وجود دارد. همچنين اعتقادات مشتركي هچون ظلم به وسيله پدر سالاري و يا سرمايه داري ، و اعتقاد به اين كه آنها با هم مترادف هستند وجود دارد.

 

مگی هام در فرهنگ نظریه‌های فمینیستی یكی از شاخص‌های فمینیست دانستن یك فرد را دانشی كه او از سركوب زنان یافته، عنوان كرده است. « تجربه ارتقای آگاهی» و « رسیدن به دركی از تفاوت ها و اشتراكات زنان» از دیگر شاخص‌هایی هستند كه به عنوان ملاكی برای فمینیست نامیدن یك فرد مطرح شده‌اند. در تعریفی ساده تر می توان گفت: « هر مرد و زنی كه اعمال تبعیض بر اساس جنسیت، سلطه مردان و پدرسالاری را در جامعه تشخیص دهد و به نوعی علیه آن گام بردارد فمینیست است.»

 

** ربكا فاوس فمینیست انگلیسی در این زمینه می‌گوید: « من خود هرگز نتوانسته‌ام دقیقا دریابم كه فمینیسم چیست. تنها می‌دانم كه هر وقت احساساتی مرا از یك توسری خور یا فاحشه متمایز می‌سازد، بیان می كنم، مردم مرا فمینیست می‌نامند.»

 

برخی فمینیست‌ها مدافع تعریفی آینده محورند و اعتقاد دارند كه یك فمینیست باید دركی از دگرگونی‌های اجتماعی داشته باشد و برخی دیگر مدافع تعریفی هستند كه اعتبار تجربه‌های امروزی زنان را به رسمیت بشناسد. بر اساس این تعریف فمینیسم درصدد است سخن‌گوی تجریبات زندگی زنان باشد، واقعیت را از دیدگاه زنان بنگرد، پرسش‌هایی را طرح كند كه به زندگی زنان مربوط باشد و پیش داوری‌ها و تحریف‌های نظام مند دانش مردمحور را برملا سازد.

اما آنچه مورد توافق است این است كه تمامی فمینیست‌ها در گونه‌ای تعهد به دیدگاهی زن محور و برخورداری از این دیدگاه شریك هستند.

 

فمینیسم هیچ نسخه‌ واحدی برای مشكلات زنان ندارد و این خود زنان هستند كه باید بنا به موقعیت زمانی و مكانی و پیشینه طبقاتی، تحصیلاتی، نژادی ومذهبی‌شان راه‌های برون‌رفت از «فرودستی» و « سركوب» را بیابند. آنچه در این مسیر راهگشای حركت‌های فمینیستی خواهد بود این است كه به یاد داشته باشیم موقعیت‌های متعارض ما ناشی از نارسایی‌ها و مشكلات فردی نیست و تبعیض جنسیتی یك مشكل مشترك در بین تمامی زنان جهان است كه به شیوه‌های مختلف بر آنها اعمال می‌شود. تجربه‌های مشترك زنان در نقاط مختلف دنیا و راه كارهایی كه برای رویارویی با این تبعیض‌ها به كارگرفته‌اند می‌تواند ما را برای تغییر موقعیت نامطلوب كنونی یاری دهد.

 

شاید ذهنیت‌هایی كه از فمینیست‌ها به عنوان « زنان مردنما»، «از مرد بیزار»، «خانمان برانداز»، «دشمن خانواده» و «طرفدار بی بند و باری جنسی» و ... وجود دارد و یا این طرز فكر كه فمنیست‌ها افرادی «‌غرب زده»، «روشنفكر‌نما»، «برخاسته از طبقه متوسط» و «‌به دنبال زن سالاری» هستند، در این هراس از فمینیسم و فمینیست‌ها بی‌تاثیر نباشد. تا آنجا كه به گفته حمیدرضا جلائی پور، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران «‌بسیاری از مدافعان زنان خود را با واژه فمینیست هویت‌یابی نمی‌كنند، زیرا آنها و جامعه فكر می‌كنند كه فمینیسم با « نهاد خانواده» كه بنیان جامعه است ضدیت دارد و ترجیح می‌دهند خود را با واژه ای كه « مسئله دار» است هویت یابی نكنند.»

 

این نگاه غلط را به راحتی می‌توان در تصوراتی كه برخی از افراد از فمینیست‌ها دارند، مشاهده كرد. به گونه‌ای كه شنیدن خبر ازدواج یا بچه دار شدن یك زن فمینیست به قدری برایشان عجیب و حیرت‌آور است كه به اصل «فمینیست بودن» آن فرد شك می كنند یا وقتی ذهنیات خود را از یك فمینیست با رفتار و اعمال او منطبق نمی‌بینند، می‌گویند: « تو چه فمینیست خوبی هستی!»

 

به غیر از عده اندكی كه آگاهانه با فمینیسم مخالفت می‌كنند و از نتایج گسترش این طرز فكر در جامعه و تحدید قدرت پدرسالارانه نگران هستند، بیشتر مخالفان فمینیسم یا آگاهی و شناخت صحیح و جامعی از این مفهوم و اصول اساسی آن ندارند یا شناخت خود از فمینیسم را مبتنی بر انواع رادیكال فمینیسم كرده و آن را به همه انواع فمینیسم تعمیم داده‌اند.**

 

** قسمتی از مقاله " من یک فمنیست هستم" خانم مریم حسین خواه  maryam2000@gmail.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:45  توسط بهرنگ  |